اثری از تارا ستوده از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
دمای هوا بالا بود، قطرههای عرق لَزِجانه و چندشآور به پایین میآمدند. اتوبوس خیلییی شلوق بود بوی عرق دیگران حالم را به هم میزد وای خدایا چه غلطی کردم ۴۵ دقیقه است سر پا ایستادم! میپرسید چرا؟ چون جای عزیزم را جوگیرانه دادم به یک پیرزن البته پشیمان نیستم تازه خوشحال هم شدم؛ اما خب پاهایم خیلی درد میکند. خورشید مستقیم نور زیبای داغش را در چشمانم مثل یک سوزن فرو کرده است. چه وضع خفتبرانگیزی است، اعصابم دارد خورد میشود. صبحانه هم نخوردم و الان ساعت ۲ بعدازظهر است، دارد گریهام میگیرد، وای الان جیغ میکشم. راننده دارد روی...