عشقم، تو از آن زنهایی هستی
عشقم… وقتی چهرهی نازت را میبینم، بیاختیار میشوم. نه از آن بیاختیاریهای گذرا، از آن بیاختیاریهایی که آدم را از خودش میگیرد و به جایی میبرد که فقط احساس فرمانروایی میکند. وقتی نگاهت به نگاهم گره میخورد، تمام جهان برای چند ثانیه یادش میرود چگونه باید بچرخد. زمان مکث میکند، من نفس را فراموش میکنم، و قلبم بیاجازه شروع میکند به گفتن نام تو. تو فقط زیبا نیستی مریم… تو زیبایی را بیدفاع میکنی. آنقدر که دل، هیچ راهی جز تسلیم ندارد. عشقم، چهرهات شبیه وعدهای است که خدا خیلی جدی داده. چشمانت مثل رازیاند که هرچه بیشتر کشف میشوند...