اثری از ستایش زنگنه از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
آفتاب سوزان خوزستان، مثل آتشی بر جان مینشست، ولی دلهای ما بچهها از گرمای بازی و خنده، داغتر بود. من، دختری جنوبی، ریشه در خاک اهواز داشتم. خانهمان ویلایی و با حیاطی بزرگ که برای ما دنیایی بود. جلوی در، با همبازیهایم دختران زیبا، خاله بازی میکردیم. عروسکها مهمان خانهمان میشدند و ما با لهجه غلیظ جنوبی، برایشان چای خیالی میریختیم و با گِل و خاک غذا میپختیم و قصه میگفتیم. با پسرهای همسایه، دل به دریای فوتبال میزدیم. آفتاب چنان میتابید که آسفالت سیاه زمین، زیر پاهایمان میسوخت. دمپاییهای پلاستیکیمان، سپر محافظی نبودند. با هر زمین خوردن، زانوهایمان زخمی...