اثری از بانوی هنرمند شمیم کولیوند_انتشارات حوزه مشق
تمنای دیدنِ او رعشه به جانش انداخته بود. از درب آهنی که گذشت، فرصتِ غافلگیر کردنش را از دست داد و با سکنا یافتن در آغوش پسر، قلب دیگر فرمان نداد. این اولین بار بود که دستان پسری روی موها و شانههایش ساکن میشد. نخستین تجربهاش از باهم بودن به بار آورده شد. پسرک دست او را محکم گرفت و به دنبال خود کشاند. تمامش زیر سرِ پاییز بود؛ وگرنه آن دختر که اینقدر سرمایی و لرزان نبودم! گرمای تنش، دستان مردانه و صدای گوش نوازش لبخند به لبهای دخترِ یلدایی مینشاند. تنها خودشان میدانستند که در این دو سال،...