اثری از بانوی هنرمند نجمه نیک نژاد _انتشارات حوزه مشق
بهلنز دوربینش نگاهی انداخت.کمیمات به نظر میرسید.بلندشد که به سراغ دستمال برود،صدایساعت اورا سرجایش میخکوب کرد. وقترفتنبود.باگوشهلباس،آنرا تمیزکرد.دانههایدرشت باران از آسمان میبارید و لحظهای خیال توقف نداشت.کفشهایخیسش را پوشید.تلفن به صدا درآمد"راه افتادی؟ "نههنوز.زمانهست.حتما،میرسم. "بارون داره شدیدتر میشه.بجنب. "هولنباش.باراولمون که نیست. ماشین،داخلحیاط نبود.شستش خبردارشد که امروز وسیلهای برای حملونقل ندارد. شتابان خودرا به یک آژانسرساند.همه حواسش به کیف و دوربینش بود. صدایرادیو ماشین حوصلهاش را سربردهبود. "اخبار چقدر اینروزها ضدونقیض شده. "آقا میشه یکم سرعتتون رو بیشتر کنید. "اخبار داره میگه:مراقب جاده باشین.مثل اینکه خیلی عقبین. "شما یکم سرعت رو بالا ببرین که من عقب نمونم. بلاخره به محلمدنظر رسید.دوربینش...