اثری از فرحناز مولایی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
بیشهی رویای من دوست داشتم. وقتی ازدواج کردیم . دریک جنگل زیبا میان درختان سرو بلند یک کلبه ی زیبا داشته باشیم.هرصبح زود که ازخواب بیدارمیشم چشمم به طلوع زیبای پشت پنجره بیافته وبا یک حس قشنگ پا برهنه بدوم برم کنار چشمهی دامنه ی کوه ودستامو ببرم داخل آب خُنکش ویک مشت ازآب زلالش بزنم به صورتم . وای! چه حس قشنگ وشاعرانه ای بدوم دنبال شاپرکهای زیبای کنارگلها انگشت پاهایم بخوره به سنگ داخل چمن وازدردش اشکم دربیاد فریاد بزنم روبه آسمان بگم وای نه خداجونم درد داره. وقتی تو صدامو می شنوی با خنده درآغوشم بکشی وبگی...