اثری از معظمه جهانشاهی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
پسر شجاع پادشاهی بلبلی داشت که صدای زیبایش در تمام قصر می پیچید . روزی پرنده مریض شد و پادشاه گفت :هر کس خبر مرگ پرنده را بیاورد اورا میکشم و البته کسی حق ندارد به من دروغ بگوید وبلبل را برای درمان به بیرون از قصر بردند. تا اینکه روزی بلبل مرد و هیچ یک از درباریان و اطرافیان شاه جرات گفتن مرگ پرنده را نداشتند و هر بار پادشاه از احوال بلبل سوال میپرسید هر کدام از درباریان چیزی میگفتند تا پادشاه شک نکند تا اینکه پسر یکی از خدمتکاران که مشغول بازی بود پادشاه را درحیاط...