Email وقتی نامت را صدا میزنم، جهان پاسخ میدهد
مریمِ نازنینم…
بعضی عشقها
با اتفاق شروع نمیشوند؛
با شناخت شروع میشوند.
با آن لحظهای که میفهمی
بودنِ یک نفر
دنیا را «درستتر» میکند.
برای من، آن لحظه
نام داشت: تو.
من تو را
آهسته دوست دارم؛
آنقدر آهسته
که عشق، فرصت ریشهکردن داشته باشد.
آنقدر عمیق
که اگر روزی سکوت آمد
دل هنوز حرف داشته باشد.
وقتی به تو فکر میکنم
زندگی از شتاب میایستد.
نه برای توقف،
برای تمرکز.
برای اینکه بفهمم
چه چیزهایی واقعاً مهماند.
و در آن فهرست کوتاه
نام تو
با خطی روشن نوشته شده.
مریم…
من عاشق نگاهت نیستم؛
عاشق «نگاهکردنت» هستم.
آن شیوهی خاص
که انگار جهان را
اول میفهمی
بعد دوستش داری.
و من،
در آن فاصلهی کوتاه
میان فهم و دوستداشتن
گم میشوم.
اگر عشق
پناه باشد
تو پناهِ منی.
اگر عشق
جرأت باشد
من جرأتم را
کنار تو پیدا کردهام.
با تو،
ترسها قابل گفتناند
و آرزوها
قابل باور.
میخواهم بدانی
دوستداشتنِ تو
برای من
نمایش نیست؛
تمرینِ هر روزهی مهربانی است.
تمرینِ شنیدن
پیش از گفتن.
تمرینِ ماندن
وقتی رفتن آسانتر است.
من تو را
با خندههایت دوست دارم
و با لحظههایی که
خودت را جمع میکنی
تا دنیا نفهمد
دل گاهی خسته میشود.
من آن خستگیها را
میفهمم
و دوستداشتنم
از همانجا
شروع میشود.
اگر روزی
به خودت شک کردی
به این نامه برگرد.
یادت بیاور
کسی هست
که تو را
بیقید و شرط
با همهی قوتها و تردیدها
انتخاب کرده است.
من اینجا هستم
نه برای وعدههای بزرگ،
برای حضورهای کوچکِ مداوم.
برای «هستم»هایی که
بهوقتِ نیاز
کم نمیشوند.
با عشقی که
راه بلد است
دوستت دارم…