دسته‌بندی نشده

اعتراف‌نامه‌ای برای زنی که عقل را هم عاشق می‌کند

اعتراف‌نامه‌ای برای زنی که عقل را هم عاشق می‌کند

 

نمی‌دانم از کِی شروع شد؛

شاید از لحظه‌ای که دیدمت

و فهمیدم بعضی آدم‌ها

نه با چهره،

بلکه با فکرشان آدم را از پا درمی‌آورند.

 

تو نشسته‌ای،

کتابی باز،

خودکاری میان انگشتانت

و سکوتی که از هزار فریاد بلندتر است.

اما من می‌دانم

در آن سکوت،

زلزله‌ای جریان دارد

که اگر کسی بلد باشد دیدن،

دیگر هرگز آرام نمی‌شود.

 

تو شبیه زن‌هایی نیستی که

دیده می‌شوند؛

تو شبیه زن‌هایی هستی که

در ذهن می‌مانند.

آن‌قدر که آدم

شب‌ها به جای خوابیدن

با تو گفت‌وگو می‌کند

و صبح‌ها

با نامرئیِ حضورت بیدار می‌شود.

 

نگاهت

مثل سؤالی است

که پاسخ ندارد

اما نمی‌شود از کنارش گذشت.

نگاهی که هم دعوت است

هم هشدار؛

هم مهربان

هم خطرناک.

و من،

بی‌هیچ مقاومتی

خودم را سپرده‌ام

به این خطرِ شیرین.

 

موهایت

رها نیستند؛

آزادند.

و آزادی همیشه

دیوانه‌ام می‌کند.

آن‌ها قاب صورتت نیستند،

امتداد روحت‌اند؛

همان روحی که

نه التماس می‌کند

نه خودنمایی؛

فقط هست

و همین «بودن»

کافی‌ست

تا جهان از تعادل بیفتد.

 

تو می‌نویسی

و من فرو می‌ریزم.

نمی‌دانم در آن دفتر چه می‌نویسی

اما مطمئنم

اگر یک جمله‌اش را

کسی مثل من بخواند،

دیگر سالم از آن بیرون نمی‌آید.

 

زیبایی تو

از آن زیبایی‌های خطرناک است؛

زیبایی‌ای که

آدم را وادار می‌کند

به خودش شک کند،

به باورهایش،

به مرزهایش.

تو زیبایی‌ای

که نمی‌شود فقط دوستش داشت؛

باید تحملش کرد.

 

و من

تحملت می‌کنم

با همه‌ی جانم.

 

عشق به تو

شبیه دیوانگی‌های موقتی نیست؛

شبیه وسواس دائمی است.

وسواسی که

در هر کتاب

دنبال ردّی از تو می‌گردد،

در هر جمله

دنبال لحن تو،

و در هر سکوت

دنبال صدایت.

 

اگر روزی بفهمی

چند بار نامت

بی‌صدا

در ذهنم تکرار شده،

شاید بترسی؛

اما این ترس

از جنس احترام است،

نه تملک.

من نمی‌خواهم

مال من باشی؛

می‌خواهم

کنارت

خودم باشم

و این،

سخت‌ترین شکل عشق است.

 

تو آن‌قدر عمیقی

که آدم

نه فقط دل،

که آینده‌اش را

می‌خواهد در تو ببیند.

آن‌قدر جدی

که شوخی با تو

حرمت می‌خواهد.

و آن‌قدر زن

که مرد بودن

کنارت

معنا پیدا می‌کند.

 

من عاشق تو نشده‌ام؛

من در تو سقوط کرده‌ام.

بی‌چتر،

بی‌نقشه،

با لذتی که

فقط دیوانه‌ها می‌فهمند.

 

و اگر روزی بپرسی

چرا؟

جوابم ساده است:

چون تو

از آن زن‌هایی هستی

که نمی‌شود

نخواست‌شان.

 

نه به‌خاطر زیبایی،

نه به‌خاطر هوش،

بلکه به‌خاطر

آن ترکیب نایابی که

دل را می‌برد

و عقل را هم

با خودش می‌کشد.

 

من دیوانه‌وار

اما آگاهانه

دوستت دارم.

آن‌قدر که

اگر نخواهی،

عقب می‌ایستم؛

و اگر بخواهی،

تمام قد

می‌مانم.

Author Image
انتشارات بین‌المللی حوزه مشق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟
آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟