پایتخت شعر ایران

index.png
قلم شما

اثری از بانوی هنرمند دکتر سهیلا صبوری_نشر حوزه مشق

هفده سالگی سارا

 

با ورود معلم به کلاس بعضی از بچه ها با گفتن برپا و برجا مرتب و ساکت نشستند، سر و صدای بقیه دانش آموزان باعث شد که معلم مجبور بشه چند بار محکم روی میز بکوبه تا اون‌ها رو هم ساکت کنه. معلم بعد از خوش و بش و احوالپرسی و حضورغیاب، درس را شروع کرد و مشغول به توضیح دادن و نوشتن روی وایت برد شد. نیم ساعتی از کلاس‌گذشت و همه دانش آموزان تمام حواسشون به معلم بود تا مطالب درس جدید رو خوب بفهمند. صندلی های کلاس به ترتیب دانش آموزان را مثل دانه های انار ردیف به ردیف مقابل چشمان معلم آرایش داده بودند . یه ردیف مونده به آخر کلاس سارا نشسته بود، او یکی از دانش آموزان خوب کلاس بود که احساس میکرد از نظر سیمای ظاهری از بفیه شاخص‌تر نیست. پوست تیره و چشمای ریز و بینی خاصش باعث شده بود که جذابیت خیلی زیادی نسبت به بقیه دانش آموزان نداشته باشه. او همیشه فکر میکرد نمی تونه نظر هیچکسی را به خودش جلب کنه. برای همین بود که همیشه تلاش می‌کرد با برتری درسی در کلاس و با ادب خودش رو نشون بدهد. بقیه دوستانش و دانش آموزان کلاس باچشمان زیبا و موهای بلوند و نرمشون و لباس‌های زیبایی که می‌پوشیدند و کفش‌های رنگارنگشون خیلی طرفدار داشتند و می‌تونستن نظر دوستان خودشون و معلم‌ها رو به خودشون جلب کنند، اما سارا فقط با تلاشش و پشتکار خوبی که داشت سعی می‌کرد طرفداری بقیه رو با موفقیت هایش به دست بیاره.
اما امروز سارا حال مساعدی نداشت، تمام تلاشش رو می‌کرد که تمرکز داشته باشه و حرف‌های معلم رو گوش بده اما حالش اصلا مناسب نبود و مثل این بود که همه محتویات شکمش می‌خواد از دهانش بیرون بیاد. سعی می‌کرد تمام حواس خودش رو به درس جلب کنه تا شرایط بدنی اش را یادش بره دیگه نشستن براش قابل تحمل نبود. مهدیس که تو صندلی کناری نشسته بود به سارا گفت:
– سارا چی شده مثل اینکه حالت خوب نیست.
– چیزی نیست فقط یکم احساس تهوع و سرگیجه دارم.
– میخوای اجازه بگیرم و ببرمت بیرون؟
– آره زحمت بکش. میترسم حالم بد بشه.
در همین حین بود که مهدیس از معلم اجازه گرفت و گفت :
– خانم اجازه، حال سارا بده. میشه اجازه بدهید که از کلاس خارج بشه.
– نماینده، همراه سارا برو و اونو تا پایین پله ها و اتاق معاون همراهی کن.
سارا دست نماینده رو گرفت و آرام آرام از پله‌ها پایین آمدند. فاطمه کریمی نماینده کلاس یازده ریاضی، سارا رو به طرف حیاط هدایت کرد تا در کنار آبخوری کمی آب به صورتش بزنه. سارا نمی‌دونست که علت تهوعش چی هست. اما خیلی نگران بود و اضطرابش از تهوعش بیشتر بود. فاطمه دست زهرا رو گرفت و اون رو به طرف دفتر معاونت مدرسه آورد. معاون پرسید:
– چی شده کریمی؟
– خانم زاهدی سارا تهوع شدید داره. نمی‌تونه سر کلاس بنشینه و خانم مبرا دبیرمون گفتن اون رو به دفتر بیارم. اگر اجازه بدید من به کلاس برگردم تا از درس عقب نیفتم.
– من مواظب سارا هستم تو به کلاس برگرد.
خانم زاهدی در حالی که سرتا پای سارا رو برانداز می‌کرد، متوجه رنگ پریده اش شد. همچنین اضطرابی که سارا داشت، کاملا از چهره او نمایان بود. رو به سارا کرد و گفت:
– دخترم چی شده صبحانه خوردی یا نه ؟ اگر صبحان خوردی، چی خوردی که حالت اینقدر بده؟
– خانم زاهدی من صبحانه شیر و کیک خوردم، ولی نمی‌دونم که حالت تهوعم از چی هست.
– پس بهتره به مادرت زنگ بزنیم که بیان و تو رو به مطب دکتر ببرند.
– نه خانم تروخدا به مامانم زنگ نزنید نگران میشه.
– آخه چرا عزیزم ؟ برای ما مسئولیت داره. باید حتما خاتواده ات از شرایطت مطلع شوند. تو این هفته، چندمین باره که حالت بد شده. باید خودت را به یک دکتر نشون بدی.
-من هیچ چیزیم نیست. فقط معده ام بخاطر استرس و ناراحتی دچار تهوع هست. چیزی به مامانم نگید بهتر میشم. اون گناه داره به اندازه کافی کارش برای او فشار داره. نمیخوام قوزبالا قوز باشم.
– می خواهی تا حالت بهتر میشه یک کم با خانم قلیزاد مشاور مدرسه صحبت کنی. شاید ناراحتی و استرس ات هم کمتر بشود و کمی آرامش بگیری.
خانم زاهدی سارا را به اتاق مشاوره برد. خانم قلیزاد هر چه تلاش کرد و درباره علت اضطراب سارا و نگرانی اش پرسید، سارا حرف نزد و مشاور نتونست سارا را راضی به صحبت کردن کند. اما او متوجه شد غم سنگینی از درون سارا را آزار می دهد و شاید رازی داره که جرات و جسارت گفتنش را ندارد.
یک ساعت گذشت که مادر سارا آمد و خانم زاهدی موضوع اضطراب و استرس های چندروز اخیر سارا را به او گفت. مادر، سارا را به خونه برد.

فردای آنروز
خانم زاهدی معاون مدرسه وارد اتاق مدیریت شد و گفت:
– مادر سارا نیم ساعتی هست که منتظر دیدن شماست و اصرار داره که شما را هرچه زودتر ببیند. خیلی بی‌قرار و بی‌تابه مثل اینکه میخواد مطلب مهمی بهتون بگه . میگه فقط با شما صحبت می کنه.
خانم صابری به طرف دفتر معاونت حرکت کرد با توجه به مشکل روز گذشته سارا، کنجکاو بود که مادر سارا را ببیند. وقتی وارد اتاق معاونت شد، خانم ایمانی را دید که بیقرار و بی تاب در طول اتاق معاون قدم می‌زند و بسیار مضطرب خانم صابری گفت:
– سلام خانم ایمانی مشکلی پیش آمده که باید من مطلع باشم؟
خانم ایمانی، مادر سارا بود که با دیدن خانم صابری به سرعت به طرف او آمد و دست خانم صابری را گرفت و گفت:
– خانم صابری از شما خواهش می‌کنم به من کمک کنید مشکل بسیار بزرگی برای من پیش اومده و باید آن را با شما در میان بگذارم.
خانم صابری دست مادر سارا را گرفت و او را به آرامی روی صندلی نشاند یک استکان چای را ریخت و جلوی مادر سارا گذاشت و از او خواست که با خوردن چای آرامش خودش حفظ کنه و به آرامی مشکل خود را بازگو کنه مادر سارا پس از اینکه کمی آرام گرفت، گفت:
– خانم مدیر میشه تنهایی صحبت کنیم؟
– بله عزیزم. خانم زاهدی شما برید کاری دارید ! حالا هیچکس نیست و خانم ایمانی راحت حرف بزنید
– نمی‌دونم از کجا شروع کنم. از چند ماه گذشته می دیدم که دخترم مکالمه ها و پیام های تلفن‌ خودش ومخفی می‌کنه و دزدکی با کسی تلفنی صحبت می‌کند. حتی می‌دیدم که مرتب با تلفن خود پیام ارسال می‌کند. چند بار هم از او پرسیدم اما او از پاسخ دادن طفره می‌رفت و می‌گفت دوستان همکلاسی‌ام هستند و درباره درس و کلاس‌های مدرسه با هم صحبت می‌کنیم. من هم بدلیل اعتمادی که به او داشتم و اینکه خیلی درسخون هست، حرف او را باور می‌کردم. رفتار او هم متفاوت شده بود بعضی موقع‌ها خیلی خیلی شاد و بعضی مواقع خیلی خیلی غمگین بود. احساس می کردم که با قبل بسیار فرق کرده است. اما خاک بر سرم که حالش ونفهمیدم و این را به حساب شرایط درسی و نوجوانی او میگذاشتم. چند بار سعی‌کردم که به او نزدیک شوم اما او خودش از من دور کرد. تا اینکه چند شب پیش نصف شب چراغ اتاقش روشن بود، وارد اتاق او شدم و دیدم که به خواب رفته. گوشی او باز بود، پیام‌هایی که در گوشی او قرار داشت را روی صفحه موبایلش دیدم.
پیامهایی بود که با پسر همسایه که اسمش ساسان هست، داده بودند. از خواندن پیام‌ها دنیا بر سرم آوار شد چشمانم سیاهی می‌رفت و باور نمی‌کردم که سارا تو چنین دامی افتاده باشه. قسمتی از متن پیام‌ها اینطوری بود:
– سلام سارای من نمی دونی با چه زحمتی شماره ات را گیر آوردم. تروخدا جوابم بده.
– تو دیگه کی هستی؟
– من ساسانم… چند بار منو تو کوچه دیدی و خواستم باهات صحبت کنم محل نذاشتی و روت برگردوندی.
– شماره ام رو از کجا آوردی؟
– حالا… مهم اینه که من دارم با دختر رویاهام حرف می زنم. تا قبل از این شبها تو خواب باهات صحبت می کردم.
– تو کوچه هم بهت گفتم من اینکاره نیستم.
– ای بابا مگه میخوای چکار کنی؟ من برای آینده ام تو را انتخاب کردم و هر کاری ازاین به بعد انجام میدم به خاطر تو هست.
– هو….تا آینده .
– چشم رو هم بذاری آینده میاد. من عاشقتم چندبار هم بهت گفتم. می خوام که تو خانم من بشی

– سلام عزیزم خوشکل من تو همه چیز منی.
– بابا بی خیال، من که خیلی خوشکل نیستم.
– برای من تو دنیا تک تکی…. از همه زیباتری. خیلی دوستت دارم. تو هم این احساس به من داری؟
– نمی دونم.
– امشب هم پیشم می‌آی ؟
– نه مادرم از این موضوع خبر نداره و اگر بفهمه هم خودش و هم من و میکشه.
– دو دفعه قبل که پیش من آمدی که مامانت متوجه نشد. بزار که به خواب رفت بیا داخل ماشین تا ببینمت
– دفعه قبل نیمه شب خیلی ترسیدم دچار اضطراب شدم حالم خیلی بد شد و نگرانم.
– نگران نباش عزیزم ما که می‌خواهیم با هم ازدواج کنیم، پس کنار هم بودنمان هیچ اشکالی نداره !
– معلوم نیست که کی با هم ازدواج کنیم. پس فعلاً بزار آرامش داشته باشم.
– عزیزم من خیلی دوست دارم می‌خوام که مرتب تو ببینم. چرا ازم فرار می‌کنی.

– من نگرانم که مشکلی پیش بیاد. اونشب نباید اون کار میکردی ؟
– مگه اتفاقی افتاده ؟ نترس چیری نیست بین همه دختر پسرای عاشق که قصد ازدواج دارن این مسائل ناگزیر پیش میاد. من و تو برای هم ساخته شدیم
– ولی فکر نکنم، همه مثل تو اینطور زیاده روی کنند.
– تو از کجا می دونی عزیزم… خیالت راحت همه همینجورین . ولی برای دیدن تو بی‌قرارم و دوست دارم که در کنار تو بنشینم و باهات حرف بزنم.
از دیدن این پیام‌ها شوکه شدم و نمی‌دونستم که چه مشکلی برای سارا پیش آمده که در چند روز اخیر وضعیت روحی او اینطور خراب کرده است.
صبح که سارا از خواب بیدار شد. از او پرسیدم:
– این پیام‌ها چیه؟ چرا به ساسان پسر همسایه پیام دادی؟ چه اتفاقی افتاده؟ مگر قرار نشد فعلاً فقط به درس فکر کنی؟ تعریف کن که چه اتفاقی افتاده ؟ که اینجوری تو مضطرب و ناراحت کرده
با شنیدن این حرف من سارا شروع کرد به گریه کردن و گفت:
– چند وقته که با ساسان در ارتباطم اون عاشقمه منم از او خوشم اومده آخه تنها پسریه که اینقدر به من توجه کرده و عاشقم شده. من که خیلی خوشکل نیستم و اصلا دیده نمیشم. همه دوستام یک عالمه دوست دارند ولی من حتی دخترا هم دورم نمیان همش با پیام با ساسان حرف می زدیم تا اینکه چند هفته پیش گفت :
– بیاخونمون.
– میترسیدم.
– پس نصف شب که هیچکس تو کوچه نیست بیا تو ماشین منتظر دیدنت هستم.
گریه سارا بیشتر شد و گفت:
– مامان نمی‌دونم چرا گول خوردم و وقتی دیدم که شما در اتاقتون به خاطر خستگی به خواب رفتید بی صدا از واحد آپارتمانمان خارج شدم و در روی هم گذاشتم. دوبار قبلی خیلی خوب بود و زودهم برمی گشتم. اما اینبار ساسان در صندلی عقب ماشین نشسته و من هم به داخل ماشین رفتم و کمی با او حرف زدم او شروع کردبه ور رفتن با من فکر کنم برای من مشکلی پیش اومده !
از شنیدن این حرف‌ها جلوی چشمانم سیاهی رفت و احساس کردم که همه اطرافم به رنگ سیاه دراومده طبق حرفهای سارا متاسفانه فکر کنم که سارا دچار مشکل شده. حالا چکار کنم؟ به دادم برسید آبروم رفت. سارا از نظر روحی جسمی، آسیب جدی دیده.
مدیر که با شنیدن این حرفها شوکه شده بود به مادر سارا گفت:
– خانم ایمانی مگر ممکنه که دخترتون از منزل خارج بشه و شما متوجه نشده باشید؟
– من به دلیل کار بسیار خسته و کوفته بودم
– الان باید آرامشتون حفظ کنید. هر رفتار نسجیده و عجولانه ممکنه عواقب جبران ناپذیری برای سارا و خودتون به جای بزاره باید هر چه سریعتر به دکتر زنان و همچنین مشاور روانشناس ببرید. ببینید آیا مشکلی برای او پیش اومده یا خیر ؟
– من سرپرست خانواده هستم و خودم مجبورم از صبح تا عصر جون بکنم تا نیازمند کسی نباشم. سعی می‌کنم که از خوابیدن بچه‌ها مطمئن بشم و بعد بخوابم. اما بعضی شب‌ها به بهانه درس خوندن بیدار می‌مانند و شب هم آنقدر خسته بودم که متوجه خروج سارا از خونه نشدم. مثل اینکه دو یا سه بار قبل هم دقایقی را از خانه خارج شده بود و با ساسان در ماشین صحبت کرده بود. اما آن شب متفاوت بوده و مشکلی ایجاد شدو سارا داغون شده نگرانم که مشکلی برای سارا پیش اومده شما رو به خدا منو راهنمایی کنید باید سارا پیش چه دکتری ببرم تا از سلامتی او مطلع شوم؟
– خانم ایمانی دیروز هم سارا ما با حالت تهوع و استرس و نگرانی زیاد از کلاس خارج شده. چند روزی است که نمی‌تواند از کلاس‌ها استفاده کند. اون شاگرد زرنگی بوده و دبیران همه ابراز نگرانی کرده‌اند. آنها هم می‌گویند سارا شرایط روحی خوبی نداره و باید مشاوره خصوصی صحبت کنه قبل از این چند بار هم با تلفن شما تماس گرفتم که به مدرسه بیاید و با همکاران درباره شرایط سارا صحبت کنید.
– خدا مرگم بده که برای تامین مخارج زندگی و بدبختیام اینقدر مشغولم که متوجه مشکلات سارا نشده‌ام و ازش غافل بودم

– خانم ایمانی فعلاً زمان این حرف‌ها نیست باید سریع سارا به یک پزشک زنان نشون بدید ممکن که دچار مشکل شده
– میدونم سارا دختر خیلی خوشکلی نیست، اما خیلی ساده هست. ساسان پسر همسایه بخاطر سادگی سارا گولش زده و فقط برای سوء استفاده با او ارتباط برقرار کرده.

– در صورت تایید مشکلش باید از ساسان هم شکایت کنید.
روز بعد در مسیر رسیدن به مطب دکتر، سارا و مادرش هردوشون ساکت و غمزده به درختای پاییزی با برگهای زرد و نارنجی نگاه میکردند. همونایی که تا هفته قبل خیلی قشنگتر بود و امروز بنظرشون هیچ زیبایی نداشت و پر از ناامیدی و شکست بودند. سارا خودش و مثل اونا میدید که آماده سقوط باشه و همه چیزش وبا سقوطش از دست میده. با خودش گفت:
– باید تمومش کنم و داغم رو به دل ساسان بی معرفت و مامان همیشه نگرانم بذارم. اگه دکتر بگه باردارم تو این سن چکار کنم؟ تومدرسه معلمها و بچه ها چی می گن؟ تو کوچه همه من و ساسان می شناسن همسایه ها پشت سرمون چه حرفایی می زنند؟ با این شرایط بد زندگیمون این چه دردسری بود برای خودم ساختم. اگه ساسان زیر بار زندگی با من نره آینده ام چی میشه؟ ساسان بی معرفت، که از دو شب پیش منو بلاک کرده. مطمئنم او ضعیفتر از این هست که به پای کاری که کرده بایسته.
– سارا خانم شما باردار هستی. برای اطمینان آزمایش برات می نویسم و نتیجه رو سریع برام بیار.
با شنیدن این حرفهای خانم دکتر نگرانی و تپش قلب سارا بیشتر شد.
تو راه برگشت مادر سارا بهش گفت:
– مادر توکه دختر عاقلی بودی. کسی نمی‌تونست تو رو گول بزنه چرا اینطوری گول خوردی؟ عزیزم به نظرت پسری که به همین راحتی میگه می‌خوام با تو ازدواج کنم با این شرایط زندگی ما واقعاً زیر بار ازدواج با تو میره. حالا اگر واقعاً جواب آزمایشت مثبت باشه، من با این بچه و شرایط تو چه کار کنم؟ آخه مگه تو یه بابای پولدار داری که به زور اون پسر رو مجبور به عقد تو کنه و یه خونه و کار به پسره بده و مشکلات راست و ریس کنه. بابای گور به گور شده ات که من و تو و خواهرت و ول کرد و رفت دنبال یه زن بدکاره، بعدشم با بدبختی طلاقم داد. آه من و دوتا دختر بیچارش باعث شد که اون زنه هم دست بابات و گذاشت تو حنا و همه چیزش و غارت کرد. خدا بدترش بده. حالام می بینی که چن ساله خرجتونم نمیده و من با چه زحمتی با سیلی صورتمون و سرخ نگه داشتم. ای وای … ای وای با این شرایط چی میشه. بابات که تو شهرستانه بفهمه چی میشه. خون به پا میکنه. میگه تو عرضه دخترداری نداشتی غلط کردی اونا را بردی پیش خودت.
– مامان غصه نخور من اشتباه کردم. نادونی کردم. گفتم میاد منو می گیره و یه نون خور کمتر میشه. تازه می گفت برای مخارج خونه کمکتونم می کنه و میتونی درست هم بخونی. خودم یک راه حلی برای اشتباهم پیدا می‌کنم خانم صابری مدیرمون همیشه برای ما مشاور خوبی بوده و همیشه در مشکلات برای من و شما یاور دلسوزی بوده . یادتون هست پارسال تابستون بخاطر نداشتن پول ثبت نام، هیچ جا منو قبول نمی کردن. وقتی از همه جا ناامید شده بودیم و رفتیم پیش خانم صابری مثل گل تو روی ما باز شد. او ما را از برزخ میون زمین و آسمان نجات داد و زیر پر و بال خودش تو این مدرسه و بدون شهریه قبول کرد و حتی چند بارم بهم با دادن پول نقد کمک کرده. میدونم بازم کمکم میکنه از شر این بلایی که به سرم اومده خلاص بشم و بتونم سقطش کنم.
– مامان خیلی برات خطرناکه ممکنه به پای جونت تمام بشه. اول بریم آزمایشگاه، بعد فردا میریم پیش خانم صابری شاید آشنایی یا دکتر نیکوکاری بشناسه که بتونه کمکمون کنه.
– سلام خانم ایمانی سلام سارای درسخون من، حالت بهتره؟ چکار کردی عزیزم پیش دکتر رفتی؟
– سلام خانم صابری من و دخترم دیروز رفتیم پیش دکتر. سارا خرابکاری کرده. امروز آزمایش داد و جوابش مثبت بود. حالا چکار کنیم ما اول خدا رو داریم بعد شما را…. به دادمون برسید . می دونم پسره یه لاقبا زیر بار نمیره بعدشم لیاقت سارا بیشتر از اونه… نه خونواده درستی داره نه درس خونده. همش علاف با موتور ولگردی می کنه، میدونم همین روزاهم یه جایی تصادف می کنه و سقط می شه. درسته بی عقلی کرده اما اگه درسش را بخونه و بره دانشگاه فرهنگیان میتونه آینده بهتر از من داشته یاشه. نجاتش بدید باید سقطش کنه. یک ماهی استراحت می کنه بعد دوباره میاد سر درس و مدرسه اش. فقط شما را بخدا کسی از دانش آموزا و معلماش چیزی نفهمه.
– خیلی بی عقلی کردی. چطور به هر بی سر و پایی اجازه می دی به تو نگاه چپ کنه. هر کسی لیاقت تو را نداره . نگران نباشید کسی چیزی نمی فهمه. تو هم دخترم فعلا با هیچکس صحبت نکن . خودم هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم.
تمام مدت سارا ساکت و شرمنده گوش می کرد و بازم بهترین راه را خلاصی خودش از دنیا و راحتی از این فشارها می دونست.

– دخترم الان برو سر کلاس و اگر بازهم حالت بد شد بگو معده ات ناراحته و در حال درمانی.
– چشم خانم. من شرمنده ام اشتباه کردم و گول خوردم. ولی خواهش می کنم کمکم کنید. منتظر برنامه ریزیتون هستم. فقط زود نجاتم بدید.
خانم زهرا صابری سالها بود که با آقای فرهاد مهدی پور ازدواج کرده بود. اونها عاشق هم بودند. اما خانم صابری ده سال پیش به بیماری صعب العلاجی مبتلا و مجبور به شیمی درمانی شده بود. دکترها بهش گفته بودند در صورت شیمی درمانی نمی تونه تا آخر عمرش بچه دار بشه. اما همسر مهربونش علیرغم علاقه شدیدی که به بچه دار شدن داشت و فقط بخاطر عشقی که به او داشت، رضایت داده بود و حالا هم با محبت وعشق با او زندگی می کرد.
زهرا خانم صابری اون شب انگار خبر خیلی خوبی شنیده بود. یه جعبه شیرینی خرید و به خونه رفت.
– فرهاد جان سلام عزیزم. دهنتو شیرین کن که شیرینی زندگی من تویی.
– خانم خوبم، عسل زندگیم، سلام. امروز چه سر حالی. مدرسه خوب بود . اتفاق خوبی افتاده؟
– آره عزیزم. یه خبر خوب. یادته قرار گذاشتیم بریم بهزیستی برای بچه. فکر کنم خدا خودش بچه را برامون فرستاده.
– بچه کجاست؟ دختره یا پسر؟ می دونی که بهریستی رفتن خیلی دنگ و فنگ داره و طی مراحل قانونی اش دردسرسازه…. من پرس و جو کردم.
– نه این دیگه از این مکافاتا نداره. یه خانمی هست بارداره بچه اش را نمی خواد میتونم راضیش کنم بچش را نگه داره و بده به ما. فقط باید نه ماه را بیارمش خونه باغمون و خودم ازش نگهداری کنم و مواظب تغذیه اش باشم. نظرت چیه؟
– هر کاری کنی خوبه عزیزم و هر چی به صلاحه انجام بده. تو راضی وخوشحال باشی من راضیم خدا هم یه بچه بهمون بدهد چی از این بهتر… توهمیشه بهترین کارها و انتخابا را داری. هرچی خیره انشالله بشه.
– سارا جان سقط کردن ممکنه به بهای جونت تمام بشه. می دونی که من و آقا فرهاد بچه نداریم، خودم بهت کمک می کنم بچه را نگه دار و ببخشش به ما. دل دو تا آدم آرزومند را هم شاد کن و این مشکل را هم از سرراهت بردار. تو دختر قوی هستی.
– وای خانم صابری تو این سن من حاملگی بکشم. دوستای من دنبال خوش گذرونی هستن من نه ماه تو خونه بشینم.
مادر سارا خیلی باهاش حرف زد.
– سارا دخترم این دسته گلی بوده که خودت به آب دادی و کسی تو رو مجبور نکرده بود حالا که خانم صابری مادری کرده و می خواد آسیبی بهت وارد نشه تو برای جبران لطفش بچه را نگه دار و بهش بده.
سارا وقتی دید که اینجوری محبتهای خانم صابری و شوهر مهربونش جبران می شه. خودش را راضی به نگه داشتن بچه کرد. چندماهی سارا با مادر و خواهرش تو خونه باغی زهرا خانم زندگی کردند و زهرا خانم و آقا فرهاد برای آسایش و تغذیه شون سنگ تمام گذاشتند. انگار باردار شدن سارا نه تنها زندگیشون را سخت نکرد که بهتر هم شد. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
چند ماه گذشت. تو گرمای جوشان مرداد ماه داخل بیمارستان خصوصی کوثر، بعد از صدای جیغ سارا، صدای گریه گوش نوازی خیال زهرا خانم را راحت کرد و دختر کوچولوی باهوشی به آغوش زهرا داده شد. سارا اسمش را دینا گذاشته بود. انگار سارا را فشرده اش کرده بودن، دینا کوچولو همه چیزش مثل سارا بود و از نظر زهرا خانم این کوچولو زیباترین موجود روی زمین بود. آقا فرهاد و زهرا خانم اشک می ریختند و دینا را تماشا می کردند. اونا از سارا ومامانش سپاسگزار بودند:
– شما امید به زندگیمون هدیه دادید. ازتون بی نهایت ممنونیم.
– وای نگید خانم صابری، آقای مهدی پور، من و سارا تا آخر عمرمون مدیون شما هستیم.
یک ماه بعد، اول مهر با کمک خانم صابری سارا سرکلاس دوازدهم نشست. او با اراده محکمی که داشت در ایام بارداری درساش را تو خونه خونده و شهریور در امتحاناتش قبول شده بود . امسال ماه مهر مثل این بود که سارا ده سال با تجربه تر وپخته تر شده. او با شور و اشتیاق و قدرشناسی بی اندازه از خدا، روی صندلی ردیف جلو نشست. با خودش فکر می کرد و می گفت:
– من با عزم جزم، تمام تلاش و سعیم میکنم که به دانشگاه فرهنگیان برم و مثل خانم صابری به عنوان یک معلم نمونه منجی دختران، برای ساختن آینده ای زیباتر باشم.

پایان .
نویسنده : دکترسهیلاصبوری

 

 

 

❤️❤️

روابط عمومی انتشارات بین المللی حوزه مشق

خانه

چاپ انواع کتاب: شعر،داستان،دلنوشته،رمان،زندگینامه،سفرنامه،نمايشنامه،فیلمنامه، تبدیل جزوات اساتید،مربیان، معلمان و دانشجویان به کتاب تبدیل پایان نامه کارشناسی ارشد به کتاب  تبدیل رساله دکتری به کتاب  مشاوره، نگارش و تدوین پایان نامه و رساله در رشته های علوم انسانی و اسلامی استخراج مقاله از پایان نامه و اکسپت مقاله  انجام طراحی جلد و صفحه آرایی در بالاترین کیفیت  ویراستاری حرفه ای کتاب

همین الان به کارشناسان حوزه مشق پیام بدهید.

۰۹۱۹۱۵۷۰۹۳۶

۰۹۳۹۳۳۵۳۰۰۹

تصویر نویسنده
فردین احمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *