اثری از بانوی هنرمند مرضیه دادپور ـ انتشارات حوزه مشق
دردهای نگفته بسیارند من، سَری که وبال تن بودم از تنم شُره شُره می بارد لخته های زنی که من بودم دفتر کوچکم به جای شعر بوی نعش کلاغ میداد و... پنجره باز بود و گلدانم خبر مرگِ باغ می داد و... توی فنجان، چای پر رنگم از تبی سرد دست و پا میزد پنجره در حصار ثانیه ها هی تو را بیصدا صدا می زد حیف، فاصله چه بسیار است ما شکستِ غرور خود بودیم من دلیل خرابی این عشق سد راه عبور خود بودیم پشت چشمم غبار دلتنگی مانده آهی که در بساطم نیست بعد چل سال زندگی...