اثری از فریده چابک از هنرمندان انتشارات حوزه مشق
امانت ابرهای تیره کل آسمان را پوشاندهبود. مراد با صدای رعدو برق شدید و ناگهانی از جای خود پرید. ساعت نه شب بود. فصل پاییز کمکم سرمای خودش را بهرخ میکشید. پرده را کناری زد. باغ در ظلمات فرو رفته بود. بعد از رعدوبرق، باران ریزی شروع به باریدن کرد. او مشغول شام خوردن بود و بهتنهایی سیب زمینی و تخم مرغ آبپز را پوست کندهبود. اتاق سرایداری او در انتهای یک باغ درندشت و بزرگ بود. باغی پر از درختان گردو، سیب، گلابی، هلو و انواع سبزیجات و گلهای زیبا. دورتادور باغ هم درختان چنار بلندی کاشته شدهبود که نشان...