اثری از زهرا ابراهیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
شاید بیشتر از یک ساعته که پشت پنجره ایستادمو و دارم به بیرون نگاه میکنم. صدای اذان شب میاد و چشمم به آسمونه، نمیدونم برف داره میباره یا بارون؟ هر چه که هست هوا خیلی سرده و زمینا خیس خیس شدن.. من بل اخره پیر شدم.. الان دیگه تنهام... همون تنهایی که ازش میترسیدم. اما اونقدرام که فکر میکردم سخت نیست، فقط سکوت خونه خیلی اذیتم میکنه. همون سکوتی که وقتی بچه ها کوچیک بودن آرزوشو داشتم. این روزا،فراموش کاری داره بیشتر از درد زانوهام اذیتم میکنه. نمیدونم چرا اینقدر حافظم ضعیف شده؟ دیروز پست اومد دم در،یه بسته آورده...