اثری از زینب رحیمی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
بار دیگر، قاب عکس را از روی نورگیر اتاق دخترک برداشت. موقع نگریستن به لبخند معشوقهاش، ناخودآگاه میخندید. روی شیشهی قاب دست کشید به امید لمس چشمان و نوازش موهایش. سپس با غمی که از فقدان عزیزکردهی زیبارویش بر جان داشت زمزمه کرد: من "این تو" را دوست دارم، "این تویی" که هیچکجا نیست... نه در خیابان تاریک و نه در خانهی روشن نه در نگاهِ خستهی رهگذاران و نه در هوای پَسِ این زمستان، نه در کنار قهوهی گرمی و نه در جوار جنگل سردی نه حتی در دلِ رویا، نه حتی در دلِ باران "این تو" را دوست...