«آبیِ غروب» آسمان دوباره آبی شد. آفتاب، چادرِ باروت را با انگشتان نقرهایاش کنار زد، و نگاهش را به شبنمهای لرزانِ سپیدهدم گسیل کرد. آسمان دوباره آبی شد. ابرها آهسته عبور کردند، و آواز پرندهها در گوشِ باد بال گشود. اما... ستارههایی کال از خوشهی خاموشِ شب چیده شدند، که زندگی در نگاهشان شکوفه میزد، و طلوع، در طنینِ خندههایشان رنگ میگرفت. آسمان دوباره آبی شد، اما در تُنِ غمگینتر و سردتری از این رنگ؛ یک آبیِ آغشته به غروب، که ردّ گذشته را، چون سایهای خاموش، بر تنِ خود نگه داشته است... شاعر فاطمه لطیفی 4 تیر 1404 ............................