اثری از فاطمه قربانی (پروانه _آرا ) از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
خواستهٔ زیادی نبود که میخواستم برایش قهوه بریزم .. قهوه دوست داشتم اما او دوست نداشت! برای همین هم نمیگذاشت برایش قهوه بریزم! بارانی بود هوا! بدجور سر و صدایش، گوش آسمان را کر کرده بود.. بالکنی بود و جای دنجی و قهوه ای واسطه ای! از پشت شیشه، دیدمش! با بخار دهانم، نوشتم: قهوه، او و معجزه.. قلبم از سینه ام داشت بیرون میزد.. به سمت صندلی و کتاب نیمه باز رفت! هر لحظه با خود میگفتم: وای خدای من! الان است که از آن فنجان، فرار کند و همه اش را به بیرون پرتاب کند.. آخر خواستهٔ زیادی...