قلم شما

« سفر به طارم » اثری از ابوالفضل مولایی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق

داستان سفربه طارم

از زنجان که به سمت طارم حرکت می‌کنیم، حدود ۹۵ کیلومتر راه است. مسیر کاملاً کوهستانی و پر از کوه‌های بلند و سربه‌فلک‌کشیده است. حداقل یک ساعت زمان می‌برد تا به طارم برسیم، مخصوصاً اگر بخواهیم به گیلان‌کیشه برویم. راه بسیار زیباست؛ هرچه بالاتر می‌روی، انگار ابرها زیر پایت می‌مانند و منظره‌ای رویایی خلق می‌شود. هوای دلچسب صبحگاهی چنان تازه و خنک است که هوش از سر آدم می‌برد و آدم احساس می‌کند دوباره متولد شده.
طارم زنجان، یک سال پیش…
در جایی که کوه‌های بلند البرز با ابرهای نرم و مه دل‌انگیز بغل می‌شوند، زندگی هنوز طعم فراوانی و آرامش داشت. اینجا «هندوستان ایران» است؛ باغ‌های زیتون انبوه، زمین‌های حاصلخیز برنج در آببر، مزارع سیر ونیسر، و گوجه‌فرنگی‌های آبدار و معطر.
داستان: «روغن زیتون و نان تنور»
صبح زود در روستای قارقلی‌چم طارم بود. مه ملایم روی باغ‌های زیتون نشسته بود و برگ‌های نقره‌ای درختان در نور کم‌رنگ طلایی خورشید می‌درخشیدند. خانم گل‌نار، شصت و هشت ساله، با چادر گل‌گلی محلی و روسری سفید، مثل همیشه زود از خانه بیرون آمد. هوا خنک و پر از عطر خاک نم‌دار و زیتون بود.
به سمت تنور گلی قدیمی رفت. هیزم‌های خشک زیتون را چید و آتش را روشن کرد. بوی نان تازه به سرعت کوچه‌های خاکی را پر کرد.
«گل‌نار خاله، نان داغ داری؟» — زن جوانی از هندی‌کندی با لباس محلی رنگارنگ و دو تا بچه آمد.
گل‌نار با خنده نان‌های داغ را در پارچه تمیز پیچید و گفت: «بگیر دخترم، تازه از تنور. خدا رو شکر امسال زیتون خیلی خوب بار داد. فروشش هم عالی بود.»
بعد از صبحانه، سوار ماشین حاج آقا رحیم شدند و به سمت گیلان‌کیشه رفتند. وقتی به باغ حاج ربی رسیدند، او با همان لبخند همیشگی و مهربانی‌اش ازشان استقبال کرد.
حاج ربی، مردی حدود هفتاد ساله، صاحب یکی از بزرگ‌ترین باغ‌های زیتون طارم، دست‌هایش را به هم زد و گفت:
«خوش اومدید! بفرمایید، روغن زیتون تازه امسال رو براتون آماده کردم. خدا رو شکر، محصول عالی بود.»
گل‌نار و سارینا با حاج ربی به میان باغ رفتند. سارینا زیر یکی از درختان زیتون قدیمی بازی می‌کرد. حاج ربی با افتخار دستش را روی تنه‌ی یک درخت کهن گذاشت و شروع کرد به حرف زدن:
«دخترم گل‌نار، می‌دونی سابقه‌ی کشت زیتون تو طارم به ۹۰۰ سال پیش می‌رسه؟ از قدیم، به برکت رودخانه قزل‌اوزن، این باغ‌ها به وجود اومدن. طارم الان بزرگ‌ترین باغشهر زیتون ایرانه.»
گل‌نار با لبخند گفت: «حاج ربی راست می‌گه. زیتون طارم نه تنها روغن عالی می‌ده، بلکه طعمش هم تو کل ایران معروفه. امسال فروشمون خیلی خوب بود، شکر خدا.»
حاج ربی ادامه داد: «اینجا فقط زیتون نیست. هر روستا یه محصول خاص و معروف داره. مثلاً مزارع برنج آببر که برنج هاشمیش معطر و باکیفیته. سیر ونیسر هم که دیگه معروفِ خاصِ خودمونه — سیر قرمز و سفیدش طعم تند و عالی داره و امسال هم برداشتش عالی بود. گوجه‌فرنگی ونیسر و اطرافش هم آبدار و معطره، بهترین گوجه برای رب و تازه‌خوری. هندی‌کندی و قارقلی‌چم هم زیتون و انار و گردوشون معروفه. و گیلان‌کیشه که مرکبات و زیتونش عالیه.»
سارینا با چشمان درشت پرسید: «حاجی، این آتشکده‌ها چی بودن؟»
حاج ربی مهربونانه خندید: «اینا از دوران ساسانیان مونده، دخترم. آتشکده گیلان‌کشه، تشویر، الزین، پیرچم و پیرهمدان. طارم پر از این تاریخ کهنه‌ست، ولی مردمش هنوز مثل این درختای زیتون، محکم و پربارن. گردشگرها که میان، اول عاشق ابرهایی می‌شن که زیر پاشون می‌مونه، بعد هم عاشق روغن زیتون، سیر ونیسر و برنج آببرمون.»
ظهر، همه دور سفره نشستند. غذای محلی با گوجه‌فرنگی‌های تازه ونیسر، برنج معطر آببر، و روغن زیتون حاج ربی. خنده و حرف‌های گرم در خانه می‌پیچید. از فروش خوب زیتون، برداشت سیر ونیسر، و مزارع گوجه حرف زدند.
غروب، وقتی ابرها روی کوه‌ها آرام گرفته بودند، گل‌نار و سارینا دوباره به باغ زیتون حاج ربی رفتند. نور نارنجی غروب روی برگ‌های نقره‌ای می‌افتاد. سارینا پرسید: «مامان‌بزرگ، چرا اینجا همه چیز اینقدر خوبه؟»
گل‌نار با مهربانی موهای نوه‌اش را نوازش کرد و گفت:
«چون مردمش زحمتکش و مهربونن. حاج ربی مثل این درخت زیتون، دستش همیشه به سمت دیگران بازه. خدا هم به این نعمت‌ها برکت داده.»
شب، وقتی به قارقلی‌چم برگشتند، بوی نان تنور هنوز در کوچه‌ها بود. حاج آقا رحیم آرام گفت: «خدا رو شکر، تو طارم هنوز نان و زیتون و مهربانی فراوانه.»
و در آن شب آرام، زیر آسمان پرستاره طارم، با صدای جوی آب و بوی زیتون و چای کوهی، همه چیز حس خوبی داشت.

«روز برداشت و بوی پاییز»

چند روز بعد از آن دیدار گرم در گیلان‌کیشه، طارم در یکی از زیباترین روزهای پاییزی‌اش بیدار شد. مه صبحگاهی هنوز بین درختان زیتون قارقلی‌چم حلقه زده بود، اما این بار بوی پاییز و زیتون رسیده، هوا را سنگین و شیرین کرده بود.
خانم گل‌نار مثل همیشه زود بیدار شد. امروز روز خاصی بود. حاج ربی پیام داده بود که برداشت اصلی زیتون در باغ بزرگش شروع شده و همه را دعوت کرده بود کمک کنند. سارینا از شب قبل ذوق‌زده بود و لباس محلی تازه‌اش را کنار تخت گذاشته بود.
«مامان‌بزرگ، امروز زیتون‌ها رو می‌چینیم؟» سارینا با چشمان خواب‌آلود اما پر از هیجان پرسید.
گل‌نار خندید و موهای نوه‌اش را نوازش کرد: «آره عزیزم. امسال محصول آن‌قدر خوب بوده که حاج ربی گفته همه روستا بیایم کمک. برنج آببر هم تازه برداشت شده، امشب مهمونی بزرگ دارن.»
حاج آقا رحیم ماشین را آماده کرد. مسیر از قارقلی‌چم به گیلان‌کیشه مثل همیشه جادویی بود. ابرها زیر پا، کوه‌های بلند البرز در دو طرف جاده، و بوی خاک مرطوب بعد از شبنم صبحگاهی، هوش آدم را می‌برد.
وقتی رسیدند، باغ حاج ربی پر از جنب‌وجوش بود. چند خانواده از هندی‌کندی و قارقلی‌چم آمده بودند. حاج ربی با همان لبخند همیشگی و دست‌های پینه‌بسته، سبدهای بزرگ را تقسیم می‌کرد.
«خوش اومدید! امروز زیتون‌های مرغوب رو می‌چینیم. این رقم‌ها مخصوص طارمن و روغنشون تو کل ایران معروفه.»
گل‌نار کنار یکی از درختان کهن ایستاد. برگ‌های نقره‌ای در نور خورشید می‌درخشیدند. سارینا با ذوق روی نردبان کوچک رفت و زیتون‌های درشت و بنفش-سبز را یکی‌یکی در سبد می‌ریخت. حاج ربی نزدیک آمد و گفت:
«سارینا جون، این درخت‌ها بیش از صد سال سن دارن. از زمان جد من اینجا بودن. طارم از قدیم با زیتونش زنده بوده. خدا رو شکر امسال نه تنها زیتون، بلکه گوجه‌فرنگی ونیسر هم رکورد زده. سیر ونیسر هم که دیگه مثل هر سال، بهترین کیفیت رو داشته.»
گل‌نار که مشغول جمع کردن زیتون‌های افتاده بود، سر بلند کرد و گفت:
«حاج ربی، برنج آببر امسال هم خیلی معطر بود. دیشب که کمی آوردن، بوش خونه رو پر کرد. مردم می‌گن برنج طارم با آب قزل‌اوزن عطر خاصی داره که جای دیگه پیدا نمی‌شه.»
ظهر شد و همه زیر سایه درختان زیتون دور سفره نشستند. غذای محلی شامل برنج آببر با روغن زیتون تازه، خورشت گوجه‌فرنگی ونیسر، ماست محلی و ترشی‌های خانگی. خنده‌ها و حرف‌ها در باغ می‌پیچید.
حاج ربی با استکان چای کوهی در دست، رو به سارینا گفت:
«دخترم، طارم فقط زیتون و برنج و سیر نیست. اینجا تاریخ هم داره. آتشکده گیلان‌کشه درست همین نزدیکیه. زرتشتی‌ها هنوز میان اینجا. قلعه سانسیز، آبشارهای پنهان و غارهای اطراف هم که گردشگرها عاشقشن. اما قشنگ‌ترین جاذبه، همین مردمان مهربون و طبیعت بخشنده‌شه.»
سارینا با دهان پر از زیتون پرسید: «حاجی، پس چرا همه زیتون طارم رو می‌خوان؟»
حاج ربی خندید: «چون هم طعمش خاصه، هم روغنش خالصه. امسال خدا آن‌قدر برکت داد که هم خودمون مصرف کردیم، هم کلی به زنجان، تهران و حتی خارج فرستادیم.»
غروب که شد، سبدها پر از زیتون بودند. هوا خنک‌تر شد و ابرها دوباره پایین آمدند. گل‌نار و سارینا کنار حاج ربی ایستاده بودند و به منظره باغ نگاه می‌کردند. نور نارنجی غروب روی برگ‌های نقره‌ای زیتون و کوه‌های دور می‌افتاد.
گل‌نار آرام گفت: «حاج ربی، خدا رو شکر که تو این روزگار، هنوز چنین نعمتی داریم.»
حاج ربی سر تکان داد: «آره گل‌نار خانم. تا وقتی مردم این منطقه با هم مهربون باشن و از این خاک خوب مراقبت کنن، طارم همیشه هندوستان ایران خواهد موند.»
شب، وقتی به قارقلی‌چم برگشتند، بوی نان تنور و برنج تازه آببر خانه را پر کرده بود. سارینا خسته اما خوشحال روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد: «مامان‌بزرگ، فردا هم می‌ریم باغ؟»
گل‌نار لبخند زد و چراغ را خاموش کرد: «هر وقت بخوای عزیزم…»
و در طارم، زیر آسمان پرستاره و میان بوی زیتون و چای کوهی، فصل برداشت با همه زیبایی و برکتش ادامه داشت.

ابوالفضل مولایی

 

 

از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت می‌کند. ما به جای ساختن کتاب‌های سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار می‌کنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان می‌سپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه می‌دهیم.

خدمات ما شامل چاپ کتاب‌های شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایان‌نامه به کتاب است.

انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.

09393353009

09191570936

 

 

 

لینک ارتباط در بله:

https://ble.ir/hooze_mashg

لینک ارتباط در ایتا

https://eitaa.com/hooze_mashg

Author Image
انتشارات بین‌المللی حوزه مشق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آیا کتابی در دست نوشتن یا آماده ی چاپ دارید ؟
موضوع کتاب شما چیست ؟
چرا چاپ کتاب در حال حاضر برای شما مهم است؟
کتاب شما حدودا چند صفحه است ؟
برای چاپ کتاب خود چه خدماتی نیاز دارید ؟
برای چاپ کتاب خود حاضرید چه میزان سرمایه گذاری ‌کنید؟
چه زمانی می خواهید چاپ کتاب را آغاز کنید ؟