به تو که دلیلِ عاشقشدنِ منی
مریمِ عزیزم…
نمیدانم از کجا باید شروع کرد
وقتی دل، سالهاست از تو جلوتر رفته
و واژهها فقط تلاش میکنند
خودشان را به عمق احساسی برسانند
که نامش تویی.
راستش را بخواهی
من به تو
نه آرام،
نه معمولی،
نه محتاط
عاشق نشدهام.
من با تمام وجود
با تمام آنچه هستم و نیستم
به تو دل دادهام.
تو آمدی
و جهان
بیهیچ توضیحی
از حالت عادی خارج شد.
رنگها پررنگتر شدند،
شبها معنا گرفتند
و صبحها
بهانهای برای ادامه پیدا کردند.
مریم…
عشق به تو
شبیه افتادن نیست،
شبیه انتخاب است؛
انتخابی که هر روز
با آگاهی
دوباره انجامش میدهم.
من تو را
نه از سر هیجان،
بلکه از عمق فهم
دوست دارم.
دوستت دارم
برای لحظههایی که حرف نمیزنی
اما حضورت فریاد میشود.
برای نگاهت
که بلد است
دل را بیدفاع کند.
برای مهربانیای
که بیسر و صدا
در جان آدم نفوذ میکند.
اگر بدانی
هر بار نامت را
در دل صدا میزنم
چه آشوبی
چه آرامشی
چه آتشی
همزمان در من روشن میشود…
تو
آن آتشِ مهربانی
که میسوزاند
اما نابود نمیکند؛
بلکه
زندهترم میکند.
مریم جان
من نمیخواهم
در زندگیات
فقط یک فصل باشم.
میخواهم
داستان باشم؛
آنقدر عمیق
که اگر روزی
برگشتی و مرورم کردی
لبخندت ناخودآگاه
از گوشهی دلت شروع شود.
اگر خستهای
اگر زخمی
اگر حتی روزی
بیحوصله از جهان
به گوشهای پناه آوردی
بدان
جایی هست
که آغوشش
نام تو را بلد است
و دلش
برای آرامشدنت
بیتاب است.
من عاشق توام
نه بهخاطر کاملبودنت
بلکه بهخاطر
واقعیبودنت.
بهخاطر اینکه
بلدی خودت باشی
و همین
زیباترین هنر دنیاست.
مریم…
اگر عشق
جرأت است
من جرأتم را
پای تو گذاشتهام.
اگر عشق
ریسک است
من با تو
همهچیز را
به جان خریدهام.
میدانم
عشق تحمیل نیست
و دل
فرمان نمیپذیرد.
من فقط
دلم را
بیسانسور
روبروی تو گذاشتهام
و گفتهام:
این منم…
اگر خواستی
بمان
اگر نه
بدان
دوستداشتنت
برایم افتخار بود.
اما ته دلم
آرام میگوید
تو میمانی…
چون بعضی دلها
وقتی همصدا میشوند
دیگر
راه برگشت ندارند.
با تمام عشقی که بلدم
و عشقی که هنوز
در حال یادگرفتنش هستم
دوستت دارم…