وقتی نامت را آهسته میگویم، جهان گوش میدهد
وقتی نامت را آهسته میگویم،
جهان گوش میدهد
مریم…
نامت را که در دل صدا میکنم،
انگار چیزی در هوا تغییر میکند.
نه شلوغ میشود،
نه پرهیجان؛
فقط واقعیتر.
انگار جهان برای لحظهای
یادش میآید
چرا ساخته شده است.
دوستت دارم
نه از سر کمبود،
از سر وفور.
وفور احساسی که
میخواهد بخشیده شود،
نه مطالبه.
میخواهد بماند،
نه تصاحب کند.
تو از آن آدمهایی هستی
که وقتی وارد فکر میشوند،
همهچیز را مرتب میکنند.
بیسر و صدا،
بیادعا.
کنار تو،
دل میفهمد
آرامش یعنی چه.
من عاشق آن لحظههاییام
که نگاهت مکث میکند؛
نه چون حرفی نداری،
بلکه چون عمق داری.
آن سکوتها
بلندتر از هر جملهای
با من حرف میزنند.
تو زیبایی را
فریاد نمیزنی؛
زیبایی
در تو نفس میکشد.
در شیوهی ایستادنت،
در طرز شنیدنت،
در اینکه وقتی میخندی
دل،
بیاجازه
لبخند میزند.
من دوستت دارم
برای همان بخشهایی از وجودت
که دیده نمیشوند
اما حس میشوند؛
برای آن نجابتِ آرام،
برای آن قدرتِ بیهیاهو،
برای آن لطافتی
که فقط آدمهای امن
اجازهی دیدنش را دارند.
عشق کنار تو
نه شتابزده است،
نه خام.
بالغ است.
میداند صبر یعنی چه،
میداند احترام
خودِ جذابیت است.
کنار تو،
عشق بلد است
چطور بماند.
اگر به تو فکر میکنم،
نه برای فرار از جهان،
برای زیباتر دیدنِ جهان است.
تو لنزی هستی
که واقعیت را
قابلِ دوست داشتن میکند.
من میخواهم
کنارت باشم
وقتی میآفرینی،
وقتی خستهای،
وقتی فقط
میخواهی ساکت باشی.
نه برای پر کردنِ سکوت،
برای همراهی با آن.
دوستت دارم
به شکلی که
آزادیات را دوست بدارد،
مرزهایت را بفهمد،
و هر روز
انتخابت کند.
نه با قولهای بلند،
با حضورِ آرام.
اگر قلبت
هنگام خواندن این سطرها
لحظهای مکث کرد،
اگر تپشها
آهستهتر اما عمیقتر شدند،
بدان
این کلمات
از جایی آمدهاند
که عشق
هنوز بلد است
صادق باشد.
مریم…
عاشقتم
نه چون میخواهم تو را تغییر بدهم،
بلکه چون
همین که هستی
برای دوست د
اشتن
کافی است.
و اگر روزی
دلات خواست
در این دوست داشتن قدم بگذاری،
میخواهم
جایی باشد
که آرامش
نامِ دومِ عشق است.