اثری از یگانه یوسفی از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
«بهنام خالق زیبایی قلم»
نام اثر: دستبندهای نامرئی
نویسنده: یگانه یوسفی
سخنی از من:
روی شیشه خوردههای خیالاتم قدم میزنم، از پاهایم خون میچکید و از قلبم نفرت؛ ورق به ورق خاطرات پر بود از تباهی؛ اینبار قلب میخواست روایت کند پس آزادانه گذاشتم روی این شیشه خوردههای خیالی برقصد و با خونهایش روی کاغذهای سفید دوباره اثر تازهای خلق کند.
شامگاه بود و سالن، پر از نگاههای سنگین و خالی که هرکدام بیشتر فرد را در انزوا و سیاهی درونش فرو میبردند. سکوت در دلِ این سالن لانه کرده بود؛ به قول کراپ: “سکوت غریبست؛ انگار که زمین خالی از سکنه است” و تنها صدای نفسهای بریده بریدهی سامیار بود که سکوتِ مرگبار این زمین بدون سرنشین را میشکست.
دستبند فلزی سردِ سنگی که روحی نداشت، دستانش را بیرحمانه میفشرد؛ انگار که او را به دنیا وصل کرده و بین آدمهایی که تک به تک از آنها نفرت داشت اسیر کرده بود، اما در این دنیا فقط سایههایی وجود داشت که او را در خود میبلعیدند و حبس میکردند؛ بدون هیچ رهایی و آزادی فقط با روحِ پارهپارهاش بازی میکردند و خبیثانه شکنجهاش میدادند.
سامیار به جمعیت نگاه کرد، چشمانش سرخ بود و پر از اشک، انگار برایش زمان ایستاده بود و در این توقف اجباری تمام دنیا دست به دست هم داده بودند تا سلول به سلول روحش را متلاشی کنند. سرِ لررانش را آرام بالا آورد؛ یک نفس عمیق کشید، تردید داشت اما تا کِی باید به این غربتِ تنهایی و سکوت ادامه میداد؟ او گفته بود بعد بازیِ اولین نمایشش خودش را میکشد و این همان اولین نمایش یا بازی با خطوط گرهخوردهی سرنوشت بود. با صدای بغضآلود گفت:
«شماهم نامردین نه؟ میخواین منو تحویلشون بدین؟ بابا وجودم تو اون دردای کوفتی دفن شده»
تحویل که؟ آن سایههای سیاه؟ آن آشوبهای همیشگی؟ یا آن دستانِ بیرحم و چشمان تحقیرکننده که هیچکدامشان حتی نمیخواستند بدانند چه بر سر این قلبِ نیمهجان آمده؟ چشمانش باز و بسته میشد و دوباره آن مکث همیشگی را مهمان لبهایش کرد، انگار که چیزی درونش در حال فروپاشیدن بود.
بعد از چند دقیقه بازی با روانش و تردید بین گفتن و نگفتن لب تر کرد و برخلاف میل درونیاش گفت:
«تقصیر شماهاست، اینکه من و امثال من از خنده فراریایم تقصیر شماست. اینکه الان این دستبند کوفتی دستِ منه تقصیر شماهاست، کجاست اون خوب شدن؟ کجاست اون خوشی که منتظرش بودیم؟ اون آدم امنی که میخواستیم بهش تکیه کنیم کجاست؟ تمامش دود شد رفت هوا، مثل قرارِ من که الان بیقرار شده»
دستش را به سوی جمعیت بلند کرد، اشکهایی که روی صورتش میریختند، مثل رودخانهای بیپایان بودند که به او اجازهی ذرهای قرار نمیدادند، سیلابِ چشمانش تمامِ صورتش را در بر گرفته بود و سخن گفتن را برایش سخت کرده بود.
«شماها این بلا رو سر من آوردید، شماها با حرفاتون، کاراتون، چارچوبها… من رو تو خودم کشتید و دفنم کردید»
خودش هم میدانست که دیگر نمیتوانست برگردد، برگردد به دنیای آرامی که شاید در ذهنش روزی وجود داشته بود. آخر فرد مرده که راهی برای بازگشت نداشت؛ داشت؟ سامیار با خودش چیزهای نامفهومی را زمزمه میکرد، گویا دوباره در دنیای خود غرق شده بود؛ ناگهان گویی که جنون سر تا پای وجودش را فراگرفته باشد با فریاد هراس انگیزی گفت:
«آره… ما دیوونه شدیم»
این جمله را مدام تکرار میکرد، گویی میخواست آن را به حقیقتی مسلم تبدیل کند؛ نمیدانست چه میگوید و یا حتی مخاطبش کیست، فقط قصد داشت مزارِ دلش را به یک آبادی تبدیل کند؛ آبادیِ بدون درخت و ذرهای سرسبزی درست مثل یک بیابانِ بدون باران!
بیجان روی صندلی پشت سرش افتاد. اشکهایش همچنان میریختند. در همین ما بین که زبان قصد حرف زدن نداشت چیزی توجهش را جلب کرد؛ همان قاصدک خیالی همیشگی، قاصدکی که به آن بیشتر از هرکس دیگری اعتماد داشت. به سمتش دست دراز کرد و آن را در هوا شکار کرد. با لبخند تلخ و بغضی که بر چشمانش نشسته بود، قاصدک له شده را نوازش کرد. این حرکت نشان میداد که او هنوز به چیزی امیدوار است، شاید حتی اگر این امید فقط یک توهمی بیش در دنیای لجنزارش نبود.
“دوست دارید بدونید قاصدکم چی میگه؟”
به جمعیت نگاه کرد و با صدای خشک و آمیخته به بغض ادامه داد:
«اونم مثل من نگرانه… نگرانه دخترهایی که هیچ وقت بخاطر دختر بودنشون احترام ندیدن، و پسرهایی که هیچ وقت بخاطر پسر بودنشون محبت ندیدن»
رو به جمعیت ایستاد، دستانش را بلند کرد و با تمام قدرت ادامه داد:
«این دستبندها میخوان منو دوباره بین اون آدمایی که بویی از انسانیت نبردن حبس کنن، دارو بچپونن تو دهنم و هزار تا راه روش بکار بگیرین تا فقط ازم حرف بکشن. اما من میخوام امشب اینجا دردامو بگم، میخوام تک به تک مزارهای این دلِ لعنتیو بشکافم و رازهاشو آشکار کنم»
صدای جمعیت، پچپچها و تحقیرهایی که در فضا پیچیده بودند، انگار به گوش سامیار نمیرسید،
تحقیرها و حرفهایی که فقط خودش آنها را حس میکرد اما حال محلی به آنها نمیداد. فریاد میزد، دستهایش را بر گوشهایش گذاشت و با صدای بلند گفت:
«هنوزم این حرفای مزخرفتون نمیزارن حرفای دلمو بزنم؛ مثل عقده جمع شدن تو گلوم و با اشک میان بیرون…»
و در آن لحظه، احساس کرد که چیزی در درونش فرو ریخت. شاید آن چیزی که از آن فرار میکرد، یک حقیقت تلخ بود. حقیقتی که میگفت او دیگر هیچگاه نمیتواند به زندگی قبلیاش برگردد. اما او میخواست چیزی را بگوید، چیزی که شاید به خودش کمک میکرد. چیزی که از دل شکستهاش بیرون میآمد:
«من از شما میخوام یک چیزی رو درک کنید. ماها که هیچوقت فرصت انتخاب نداشتیم، هیچوقت درک نشدیم، هیچوقت حتی فرصت عاشقی کردنِ واقعی رو هم نداشتیم؛ مثل مهرههای سوخته از بازی حذف میشدیم و به دست آدمکا به بازی گرفته میشدیم؛ مسخره و در عین حال زیادی قشنگه این بازیچه بودن؛ قیافهی تموم اون خوکهای حرومی که همه رو به سخره میگرفتن یا اون دستِ سردی که قلبِ سنگمو نرم میکرد؛ یا سقوطهایی که به خواست ما نبود و باتلاقهایی که دیگران برامون ساخته بودن؛ مردنهایی که دفنمون نکردن و انسانهایی که انسان نبودن، این زشتیها هرکدوم به یک نحوی زیبان»
در آن لحظه، ناگهان صدای آرامی گوشش را نوازش کرد. یک دست، دست او را گرفت. به عقب برگشت و نگاهی کرد. نمیدانست این دست واقعی است یا یک توهمی دیگر برای این حافظهی از دنیا جدا شده. اما هر چه که بود، چه زشتی و پلیدی، چه زیبایی و رنگارنگ، احساس کرد که کسی واقعاً دستش را گرفته است و برای اولین بار مراقب اوست. کسی که نمیخواست او را تنها بگذارد و میانِ این غربت رهایش کند.
«شاید دنیا همیشه اینطور نباشه»
لبخند تلخی روی لبانش نشست و دست قاصدک آرزوها را محکم گرفت؛ دوباره سوزش آن سرنگ بیرحم و چهرهی تارِ پرستارها که او را از دنیای خودش دور ساخته بودند، اما او نمیخواست این لذت را از خودش دور کند. شاید این اولین باری بود که در تمام این مدت به خودش اجازه داد چیزی را باور کند و همراهِ آن قاصدک آرزویی که هیچ آرزویی را برآورده نمیکند سفر کند.
نمیدانم شاید حتی خدا هم نمیخواست نگاهی به دلِ خستهاش بیاندازد.
از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت میکند. ما به جای ساختن کتابهای سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار میکنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان میسپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه میدهیم.
خدمات ما شامل چاپ کتابهای شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایاننامه به کتاب است.
انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.
https://hozeyemashgh.ir
09393353009
09191570936
#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر