اثری از روشنا ورزشی از شاعران انتشارات حوزه مشق
«زمستانِ مامان خمار» نه، زمستان نبود… زمستان، پس از او آغاز شد؛ وقتی که «مادربزرگم، خمار بانو» کفشهایش را از خاک برکشید و با پروازِ فرشتگان همآواز شد. آنگاه، سکوت بر خانه نشست. و قفسهٔ سینهٔ ما از فریادِ اشکهایی که در خود ریختیم، ترک برداشت. دلخوشیهای قدیمی خانه، همچون شمعهای پُکخورده، یکی یکی خاموش شدند. هر غروب، دلتنگی را چون خنجری یخزده در سینهام مینشاند. کاش باز میگشت و مهمان خانه ما میشد؛ جانمازِ گُلدارش را باز میگستراند، در گوشهٔ دنج خانه، تختخوابی برای قصههای بیپایانش، و بقچهاش، گُلِ سرسبدِ خانه میماند. تسبیحِ همیشهگردانِ میان انگشتانش، ذکرِ آرامش میسرایَد...