اثری از رضوان شایان از شاعران انتشارات حوزه مشق
مرز خوش خیالی ام بگسست منم واین خیال ویرانه هی به من طعنه میزند ،دیدی؟ آخر از تو ماند یک دیوانه دل به دیوانه بودنت دادی بی خیال هر چه بودن ها سیلی روزگار بر جانت ماندی و ماندی ونبودن ها آه سردی به جانم افتاده میخزد به دیواره ی روحم من کی ام ،کجا،رسیدن کو تا کجا محکمم، کجا کوهم کاش موج بودم در این دریا صخره ام فرار ممکن نیست تکه تکه میشوم با موج این خیال پوچ وسردرگم چیست؟ سینه ام را تهی خواهم کرد از هرآن کسی که در او زیست غیر خود را دگر نمیخواهم...