اثری از نازنین معصومه عسگری از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
به نام خدایی که در این نزدیکیست
دادگاه مورچه ها
روزی و روزگاری
یک دختر کوچولو درآپارتمان ۴طبقه ای زندگی میکرد او مورچه هارا دوست نداشت وبا انها رفتار خوبی هم نداشت.
روزی یکی از مورچه ها دخترکوچولو راکه اسمش پریا بودگاز گرفت.
پریا آنقدر دردش گرفته بود که مورچه ی بیچاره رابا انگشت اشاره اش له کرد وکشت.
لحظه ای نگذشته بودکه لشکری از مورچه ها اورا همراه خود به دادگاه مورچه ها بردند.
پریا کوچولو ترسیده بودوبا خود میگفت:
این مورچه ها بامن چه کاری دارند آقای قاضی همان سیبیل مورچه باهمراهی خنگول مورچه محکمه را آغاز کرد.
سیبیل مورچه «روبه پریا کرد وگفت:»
تو میتوانی ازخود دفاع کنی پریا گفت :مگر من متهم هستم که دفاع کنم من از تک تک مورچه ها شکایت دارم که مرا اینگونه به اینجا اوردهاند. سیبیل مورچه گفت: تو آن مورچه را کشتی فراموشت که نشده؟
پریا پاسخ داد. اهان! اورا می.گویی؟ من که تقصیری نداشتم اول او مرا گاز گرفت من هم از خود دفاع کردم. میخواست باهم قد خودش دربیفتد و آنگونه له و خمیده نشود. سیبیل مورچه گفت:» تو خود میدانی چه کسی را کشتی؟؟
پریا گفت نه نمیدانم .
تو پسر ملکه را کشتی. پریا گفت: وای برمن
دراین حین سرو کلهی ملکه پیدا شدو سراغ قاتل پسرش قره جیله را گرفت.
همه مورچه ها با چشم و ابرو پریا را نشان دادند.
پریا ازخشم و غضب ملکه ترسید و سعی کرد خودرا پشت مورچه ها پنهان کند ولی موفق نشد.
ملکه به سربازانش دستور داد تا پریا را به قصر او ببرندتا خودش بشخصه پریا را به سزای اعمالش برساند.
این کار ملکه خشم سیبیل مورچه را برانگیخت و سیبیل مورچه با چکشش که از پای بندبند عنکبوت درست شده بود روی میز کوبید وباصدای بلندی گفت: معلوم است اینجا چخبر است اگر قرار باشد هر اتفاقی افتاد هرکسی خودش قاضی و حاکم شود سنگی رو سنگ بند نمیشود ولی ملکه با صدای بلندتری فریاد کشید.
حواست باشد با چه کسی صحبت میکنی.
من این دختره قاتل را میبرم وبه گودال عقربهای سیاه می اندازمش تا درس عبرتی شود برهمگان هرکسی مخالفت کند من اورا به چشم دشمن مینگرم.
دراین حین مشاور ارشد ملکه زبل مورچه گفت: دوستان نباید فرصت را ازدست داد هرچه سریعتر به دنبال من بیائید تااین قاتل را به سزای اعمالش برسانیم ازجای خود حرکت کرد وبقیه مورچه ها به اطاعت ازاو به راه افتادند.
سمت پریاهجوم بردند قاضی به سربازانش دستور داد تااز پریا مراقبت کنندجنگی میان سربازان ملکه وقاضی به راه افتاد ولی پیروز میدان سربازان داغ دیده ملکه بود که فرمانده قره جیله خود را از دست داده بودند با زور و اراده ی قویتری وارد جنگ شده بودند .
لشگری از سربازان ملکه پریا را روی دوش خود بلند کردندوبه سمت قصر و گودال عقربهای سیاه به راه افتادند هرچقدر پریا التماسشان کرد و زجره زد پاسخی جز ساکت باش وارام بگیر نصیبش نشد.
سربازان هرچقدر در حنجره شان توان داشتند شعار میدادند تا انتقام نگیریم ارام نمیگیریم.
روحت شاد قره جیله روحت شاد قره جیله پریا بس که ترسیده بود از هوش رفت.
مورچه ها با دیدن ترس و ضع پریا خشنود شدن بلندتر تکرار کردن روحت شاد قره جیله روحت شاد قره جیله.
ملکه دستور داد اب سردی برسر پریا بریزند تا به هوش بیاید و با چشمانش گودال عقربهای سیاه را ببیندمورچه ها سطل پر از اب سرد را روی پریا ریختند و پریا به هوش امد
و دوباره لشکر مورچه ها با دادن شعار تا انتقام نگیریم ارام نمیگیریم روحت شاد قره جیله به راه افتادند وتا لبه پرتگاه شعار خود را تکرار کردند وقتی به گودال عقربها رسیدند ملکه گفت تا سه میشمارم این قاتل را پرت کنید ملکه شمرد ۱.۲.۳پرتاب .
پریا ناگهان از خواب پرید و خیس عرق بود وقتی بخودش امد فهمید تمام ماجرا فقط خواب بوده این خواب را هم بخاطر مورچه ای که ظهر کشته بود دیده است.
پریا از کاری که کرده بود پشیمان شد بخودش قول داد دیگر با هیچ حیواتی بد رفتاری نکند.
نازنین معصومه عسگری
۱۰ساله -تهران
از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت میکند. ما به جای ساختن کتابهای سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار میکنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان میسپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه میدهیم.
خدمات ما شامل چاپ کتابهای شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایاننامه به کتاب است.
انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.
09393353009
09191570936
#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر