اثری از شمیم کولیوند از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
همانجایی که هیچوقت فکرش را هم نمیکردی، کنارت ایستاده بودم؛ مبادا زمین خوردنت عاملی بر مصدرِ «تسلیم شدن» باشد. زندگی آنقدر به من و تو سخت گرفته که پشت هم ایستادن و دوشادوش گام برداشتن را با نمرهی تمامِ دنیایی پاس کردیم و حالا دو زخم خوردهایم که از چاکِ چرکینِ دردهای همدیگر تلالو کردیم. به قدری پایِ خاکستر یکدیگر نشستیم تا باد تکانمان ندهد که دوباره در آغوش جهان زاده شدیم. من تو را میشناسم، نشانیِ تمام دردهایت را دارم؛ حالا باید به دنبال آن بخش از تو بگردم که با روح من آشناست. باید با آن بخش تعامل...