اثری از حنانه راوند از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
غریبه به قلم :حنانه راوند میگن خودش تنها زندگی میکنه از روزی که اومد با هیچکدوم از همسایه ها رفت امد نداره زهرا خانوم همسایش میگفت شبا توی حیاط کناره حوض میشینه و گریه میکنه از طبقه بالا خونشون دیده. همینجوری هر کدوم یه حرفی راجب دختر طفلی می زد بیخیال. برم آماده شم برم زیارت طبق عادت هر هفته ام میرم شاه عبدالعظیم با تاکسی رفتم زیارت خود ارامش واقعا اینجا دیدمش خودشه همون دختره اسمش چی بود آهان میگفتن غریبه سلام کردم نگاهم کرد گفت سلام خوبی گفتم میشناسی منو گفت تو میشناسی من نشناسم یه غم عجیبی...