اثری از ابوالفضل مولایی «سپهر» از نویسندگان انتشارات حوزه مشق
¸.•*¨*•.¸♪¸.•*¨*•.¸♥¸.•*¨*•.¸ سپهر ¸.•*¨*•.¸♥¸.•*¨*•.¸♪¸.•*¨*•.¸:
بنام خالق قلم
«خاطرهی سفر به روستای اوز – بخش بلده، نزدیک چالوس»»
سفر به روستای اوز در بخش بلده، نزدیک چالوس، تجربهای فراموشنشدنی بود. برای رسیدن به این روستا، پس از عبور از جاده چالوس و گذشتن از تونل کندوان، به دو راهی پل زنگوله میرسیم که آغاز مسیر روستاهای تابع بخش بلده است.
در مسیر، از روستاهای زیبایی مانند یوش، زادگاه نیما یوشیج، عبور میکنیم. یوش در دل کوههای البرز قرار دارد و خانه نیما یوشیج، شاعر بزرگ معاصر ایران، در این روستا واقع شده است. بازدید از این خانه، ما را با زندگی و آثار این شاعر نامدار بیشتر آشنا کرد.
پس از گذر از یوش و طی مسیری پرپیچوخم در دل طبیعت بکر، به روستای اوز رسیدیم. این روستا با خانههای کاهگلی و باغهای سرسبزش، آرامشی خاص به ما هدیه داد. مردم محلی با رویی گشاده از ما استقبال کردند و ما را به نوشیدن چای در ایوانهای سنتیشان دعوت کردن.
یکی از خاطرات جالب ما در اوز، شرکت در جشن محلی بود که با موسیقی سنتی و رقصهای محلی همراه بود. این تجربه، ما را با فرهنگ و آدابورسوم مردم این منطقه بیشتر آشنا کرد و لحظاتی شاد و بهیادماندنی برایمان رقم زد.
آخر اردیبهشت بود. هوا در شهر بهاری و ملایم، ولی کوهستان همیشه یه دنیای دیگه دارد. من و دوتا از شاگرددانم ، همراه با وانت بار که کابینتها رو بار زده بودیم، راهی روستای اوز شدیم. پروژهای که مدتها روش کار کرده بودیم، حالا آماده نصب بود و باید کابینتها رو صحیح و سالم میرساندیم.
اما همین که به ارتفاعات نزدیک شدیم، دیدیم که مسیر کاملاً سفیدپوش شده. شب قبل برف باریده بود، و یه قسمت از جاده، درست بالای کوه، بسته شده بود. من که اصلاً انتظار چنین چیزی رو نداشتم، با تعجب به جاده نگاه کردم.
شاگردانم که اولش خوشحال بودن و با هیجان از منظره برفی فیلم میگرفتن، کمکم متوجه شدن که این برف کارمون رو سخت میکنه. رانندههای محلی میگفتن که باید صبر کنیم تا مسیر باز بشه، ولی وقت نداشتیم. باید یه راهی پیدا میکردیم تا کابینتها به موقع به مقصد برسن.
مونده بودیم وسط یه دو راهی سخت. اگر میخواستیم برگردیم، حداقل دو ساعت بیشتر توی راه بودیم تا از یه مسیر دیگه به اوز برسیم. اما اون مسیر هم پر از پیچوخم بود و معلوم نبود وضعیتش بهتر باشه. از طرفی، موندن توی این سرما و انتظار برای باز شدن جاده، میتونست برنامه امان را به هم بریزد.
شاگردانم منتظر بودن ببینن چی تصمیم میگیرم. یه نگاهی به وانت و کابینتها انداختم، بعد به جاده پر از برف. نمیشد همینجا بمونیم و وقت رو از دست بدیم. باید یه تصمیم سریع میگرفتم.
هیچ راهی نبود جز اینکه کمک بگیریم. زنگ زدیم به ۱۱۰ و راهداری، توضیح دادیم که توی جادهی بسته گیر افتادیم و مسیر به اوز برامون مسدود شده. گفتن که نیروهای راهداری در حال بررسی مسیر هستن، ولی ممکنه یه ساعتی طول بکشه تا برسن.
هوا سرد بود، اما آفتاب ملایمی روی برفها افتاده بود و جادهی پیچدرپیچ، منظرهی زیبایی ساخته بود. من و شاگردانم از ماشین پیاده شدیم، هم برای اینکه کمی جنبوجوش داشته باشیم، هم ببینیم اوضاع چطوره. چند تا ماشین دیگه هم پشت سر ما گیر کرده بودن و بعضی رانندهها از ماشینها پیاده شده بودن و با هم حرف میزدن.
حدود یک ساعت بعد، ماشین راهداری از دور پیدا شد. برفروب جلوش روشن بود و کمکم مسیر رو باز میکرد. یکی از مأمورای راهداری امد و گفت:
«دیشب برف سنگینی باریده، ولی خوشبختانه مسیر خیلی بد نیست. میتوانید بعد از ما حرکت کنید، فقط آرام برید.»
یه نفس راحت کشیدیم. وانت روشن شد، همه سوار شدیم و پشت سر ماشین راهداری، کمکم راه افتادیم.
اما همین که فکر کردیم مشکل حل شده، تازه دردسر اصلی معلوم شد. جاده یه سربالایی تند داشت که ماشینهای راهداری نتونستن اون قسمت رو باز کنن. برف اونقدر فشرده شده بود که تیغه برفروب نمیتونست درست عمل کنه.
از همه بدتر، یه ماشین سواری هم وسط جاده گیر کرده بود. رانندهاش هرچی گاز میداد، چرخها روی یخ سر میخوردن و تکون نمیخورد. چندتا از مردمی که مثل ما منتظر بودن، رفتن کمکش کنن، ولی ماشین اصلاً جُم نمیخورد.
هوا کمکم داشت رو به تاریکی میرفت و اگر زودتر راه باز نمیشد، کارمون خیلی سخت میشد. من، شاگردانم و چند نفر دیگه رفتیم سراغ راننده اون ماشین و سعی کردیم کمکش کنیم. یه طناب پیدا کردیم تا ماشینو با کمک وانت از برف بکشیم بیرون.
طناب رو بستیم به عقب ماشین گیرکرده و وانت رو آروم به حرکت درآوردیم، ولی هرچقدر گاز دادیم، ماشین حتی یه ذره هم تکون نخورد. انگار برف و یخ، چرخها رو قفل کرده بودن.
رانندهی ماشین، یه مرد میانسال، پیاده شد و کلافه دستش رو به کمرش زد. گفت: «انگار باید زنجیر چرخ ببندم، ولی اصلاً زنجیر ندارم!»
هوا سردتر شده بود و نور روز هم داشت کم میشد. یکی از مأمورای راهداری گفت: «اگه این ماشین جابهجا نشه، هیچکس نمیتواند از این سربالایی رد بشود.»
همه دور ماشین جمع شدیم. یه نفر پیشنهاد داد که برفها رو از زیر چرخها کنار بزنیم و زیرشون شن بریزیم. چند نفر شروع کردن به کندن برف با بیل و حتی با دست. اما برف اینقدر یخزده بود که کار خیلی سخت پیش میرفت.
بالاخره بعد از کلی تلاش، راه باز شد. راهداری با ریختن شن و نمک، مسیر رو کمی ایمنتر کرد. چند نفر هم کمک کردن تا ماشین گیرکرده رو هُل بدن و از جای خودش دربیاد.
وقتی ماشین حرکت کرد، همه یه نفس راحت کشیدن. حالا دیگه میتوانستیم آروم و با احتیاط از سربالایی رد بشیم. وانت رو راه انداختم و پشت سر بقیه ماشینها، با دقت مسیر رو ادامه دادیم.
هوا تاریک شده بود که بالاخره به روستای اوز رسیدیم. خسته، اما خوشحال که کابینتها سالم رسیدن و پروژه به مشکل نخورد. یه تجربهی عجیب و فراموشنشدنی بود، چیزی که هیچوقت فکر نمیکردم توی آخر اردیبهشت تجربه کنم!
پایان
اردیبهشت ۴۰۳
نویسنده ابوالفضل مولایی (سپهر )
از قلم تا جاودانگی… با شما!
انتشارات حوزه مشق با عشق به کتاب و باور به استعدادهای این مرز و بوم فعالیت میکند. ما به جای ساختن کتابهای سطحی، به خلق آثار ماندگار و حمایت از نویسندگان و شاعران عزیزمان افتخار میکنیم. هر نقدی که از روی خیرخواهی و سازندگی باشد، گوش جان میسپاریم؛و با قدرت به مسیرمان ادامه میدهیم.
خدمات ما شامل چاپ کتابهای شعر، داستان، رمان، دلنوشته، کتاب کودک، ترجمه و تبدیل پایاننامه به کتاب است.
انتشارات حوزه مشق؛ جایی برای رویش، قلم و جاودانگی.
#چاپ_داستان #چاپ_شعر #چاپ_رمان #داستان #شعر #رمان #شاعر #نویسنده #چاپ_کتاب #فردین_احمدی #حوزه_مشق #انتشارات_حوزه_مشق #نویسنده #محقق #پژوهشگر #مترجم #ایران #قلم #کتاب #ادبیات #فرهنگ #هنر