نام تو، ریتم تازهی قلب من
نام تو، ریتم تازهی قلب من
وقتی نامت را در دل صدا میزنم،
چیزی درون من آرام نمیگیرد؛
نه بیقراری،
بلکه نوعی بیداری.
انگار قلبم میفهمد
که دارد با یک احساس معمولی طرف نیست،
با عشقی طرف است
که آمده بماند.
تو را که به یاد میآورم،
دنیا کمی نرمتر میشود.
لبههای تیز زندگی
گرد میشوند،
و روزمرگی
جایش را به معنا میدهد.
این کارِ توست؛
بیآنکه بخواهی،
جهان را قابلِ دوستداشتنتر میکنی.
من عاشق آن بخش از توام
که دیده نمیشود،
اما حس میشود.
آن آرامشی که در حضورت جریان دارد،
آن فهمِ بیکلام،
آن نگاه که
قبل از حرف زدن
دل را میخواند.
تو شبیه لحظهای هستی
که آدم دلش میخواهد
کِش بیاید؛
نه برای فرار از زمان،
بلکه برای ماندن در آن.
لحظهای که
قلب آهستهتر میتپد
اما عمیقتر.
عشق کنار تو
هیجانِ بیقرار نیست،
امنیتِ زنده است.
نه سرد،
نه خاموش؛
گرم و مطمئن.
مثل دستی که
بیادعا
دستت را میگیرد
و میگوید:
«میتوانی اعتماد کنی.»
من دوستت دارم
نه چون کامل هستی،
بلکه چون واقعی هستی.
چون بلدی خودت باشی
بیآنکه نقش بازی کنی.
و این،
برای دلی که دنبال صداقت است،
زیباترین معجزه است.
وقتی به تو فکر میکنم،
قلبم تند نمیزند
از اضطراب؛
تند میزند
از شوق.
شوقِ دانستنِ اینکه
چنین انسانی
در جهان هست.
تو از آن آدمهایی هستی
که اگر عاشقشان شوی،
دیگر نمیتوانی سطحی بمانی.
مجبورت میکنند
عمیقتر فکر کنی،
درستتر دوست بداری،
و مسئولانهتر بمانی.
من کنار تو
خودم را دوست دارم.
و این،
کمیابترین نوع عشق است؛
عشقی که
نه تو را کوچک میکند
و نه مرا.
بلکه هر دو را
به نسخهی بهتری از خودمان
نزدیکتر میکند.
اگر قلبت
هنگام خواندن این سطرها
کمی مکث کرد،
اگر ضربانش
لحظهای تغییر کرد،
بدان
این کلمات
از جایی عمیق آمدهاند؛
از جایی که
احساس
هنوز بلد است
صادق باشد.
من عاشق توام
نه برای اینکه دنیا بدون تو خالی است،
بلکه برای اینکه
با تو
دنیا کاملتر معنا میشود.
و اگر عشق
قرار است صدایی داشته باشد،
صدایش
همین تپش آرام و پیوستهی قلب است
وقتی نام تو را
بیاختیار
در دل زمزمه میکنم.