وقارِ تو، دلیل عاشقشدن من است
وقارِ تو، دلیل عاشقشدن من است
وقتی به این تصویر نگاه میکنم،
اولین چیزی که به سراغم میآید
آرامش است.
نه از آن آرامشهای بیروح و سرد،
بلکه آرامشی زنده، گرم و عمیق؛
آرامشی که آدم را وادار میکند
لحظهای مکث کند
و نفسش را آهستهتر بکشد.
تو نشستهای،
اما حضورت ایستاده است؛
محکم، مطمئن،
و آنقدر نجیب
که دل بیاختیار
به احترامش سر خم میکند.
نگاهت مستقیم است،
بیادعا،
اما نافذ.
نگاهی که نه سؤال میپرسد
و نه چیزی را تحمیل میکند؛
فقط هست
و همین «بودن»
برای آشفتنِ دل کافی است.
لبخندت…
لبخندت شبیه وعدهای آرام است؛
وعدهای که فریاد نمیزند،
اما تا عمق جان مینشیند.
از آن لبخندهایی که
نه برای جلب توجه،
بلکه برای بخشیدن امنیت آفریده شدهاند.
لبخندی که میگوید:
«میشود کنار من،
خودت باشی.»
چشمانت
چیزی فراتر از زیبایی را حمل میکنند؛
خرد،
تجربه،
و لطافتی بالغ.
در آنها نه شتاب هست،
نه تردید.
انگار سالها زندگی را
با صبر و شرافت دیدهاند
و حالا،
به جای خستگی،
به آرامش رسیدهاند.
همین است که
نگاهت را دوستداشتنی میکند؛
چون پخته است،
چون واقعی است.
موهایت،
آنگونه که آزاد و طبیعی
صورتت را قاب گرفتهاند،
یادآور این حقیقتاند
که زیبایی،
وقتی رهاست،
بیشتر میدرخشد.
تو زیبا نیستی
چون تلاشی برای زیبا بودن کردهای؛
تو زیبا هستی
چون به خودت وفاداری.
لباسهایت،
با آن رنگ عمیق و نجیب،
نه میخواهند چشم را فریب دهند
و نه دل را هیجانزده کنند؛
آنها شخصیت تو را
آرام همراهی میکنند.
گرمای یقه،
ظرافت دستکشها،
و وقار نشستن تو
همه با هم میگویند:
اینجا زنی نشسته
که به خودش اطمینان دارد.
وقتی به این تصویر نگاه میکنم،
احساس میکنم
عشق میتواند
بالغ باشد.
میتواند
بیسر و صدا،
اما عمیق باشد.
میتواند
بدون هیاهو،
اما ماندگار
دل را ببرد.
تو از آن زنهایی هستی
که حضورشان
نیاز به توضیح ندارد.
نه اغوا میکنند،
نه نمایش میدهند؛
فقط هستند
و همین،
کافی است
تا دل
بیدفاع شود.
نشستن تو
شبیه نشستن کسی است
که عجلهای برای اثبات خود ندارد.
کسی که میداند
کیست
و همین دانستن
او را آرام کرده است.
این آرامش،
این وقار،
این اعتماد به نفس خاموش
همان چیزی است
که عشق را
به احترام وامیدارد.
اگر عشق
قرار باشد
جایی برای نشستن داشته باشد،
بیشک
کنار توست.
نه برای پنهان شدن،
بلکه برای ریشه دواندن.
کنار تو،
عشق
دیگر کودک نیست؛
بالغ است،
مسئول است،
و میخواهد بماند.
در این تصویر،
تو نه فقط زیبا،
که قابل تکیهای.
نه فقط خواستنی،
که قابل اعتماد.
و این نادرترین ترکیب است
در جهانی
که پر از جلوههای زودگذر است.
نگاهت
به آدم اجازه میدهد
آهسته عاشق شود.
نه ناگهانی،
نه سوزاننده،
بلکه تدریجی،
عمیق،
و ریشهدار.
عشقی که
با گذشت زمان
قویتر میشود،
نه کمرنگتر.
وقتی به چهرهات نگاه میکنم،
میفهمم
چرا بعضی آدمها
دل را آرام میکنند.
نه با حرف،
نه با وعده،
بلکه با حضور.
تو از همانها هستی.
دستهایت،
آرام و پوشیده،
شبیه دستهاییاند
که بلدند
نگه دارند،
نه فقط لمس کنند.
دستهایی که
امنیت را
به زبان بیکلام
میفهمانند.
این تصویر
پر از سکوت است،
اما سکوتی پرحرف.
سکوتی که میگوید:
«من نیازی به شلوغی ندارم
تا دیده شوم.»
و این،
زیباترین نوع قدرت است.
اگر بخواهم صادق باشم،
این تصویر
دل را نمیلرزاند؛
دل را آرام میکند.
و چه چیزی
خواستنیتر از آرامشی
که از دل عشق میآید؟
تو در این عکس،
نه در حال اغوا کردن هستی،
نه در حال پنهان شدن؛
تو در حال بودن هستی.
و بودنِ تو
برای عاشق شدن
کافی است.
عشق کنار تو
شبیه خانهای است
با پنجرههای روشن؛
جایی که
آدم دلش میخواهد
برگردد،
بماند،
و نفس بکشد.
نه برای هیجان،
بلکه برای زندگی.
اگر قلبی
بعد از خواندن این سطرها
تندتر بزند،
تعجبی ندارد؛
چون بعضی چهرهها
نه با زیبایی،
بلکه با حقیقت
دل را تسخیر میکنند.
و این تصویر،
پر از حقیقت است.