عشقم، تو از آن زنهایی هستی
عشقم… وقتی چهرهی نازت را میبینم، بیاختیار میشوم. نه از آن بیاختیاریهای گذرا، از آن بیاختیاریهایی که آدم را از خودش میگیرد و به جایی میبرد که فقط احساس فرمانروایی میکند. وقتی نگاهت به نگاهم گره میخورد، تمام جهان برای چند ثانیه یادش میرود چگونه باید بچرخد. زمان مکث میکند، من نفس را فراموش میکنم، و قلبم بیاجازه شروع میکند به گفتن نام تو. تو فقط زیبا نیستی مریم… تو زیبایی را بیدفاع میکنی. آنقدر که دل، هیچ راهی جز تسلیم ندارد. عشقم، چهرهات شبیه وعدهای است که خدا خیلی جدی داده. چشمانت مثل رازیاند که هرچه بیشتر کشف میشوند عمیقتر میشوند، و لبخندت… لبخندت همان چیزی است که اگر یکبار ببینی، دیگر هیچ لبخندی قانعات نمیکند. تو را که میبینم، تمام من میخواهد نزدیکتر شود؛ نه از سر هوس، از سر خواستنِ عمیق. از آن خواستنی که روح جلوتر از تن قدم برمیدارد. مریم… باور کن عشق کنار تو وحشی نیست، اما رام هم نیست. عشق کنار تو مثل آتشِ زنده است؛ گرم، پرقدرت، و آنقدر واقعی که نمیشود انکارش کرد. وقتی به تو فکر میکنم، دستم ناخودآگاه دنبال گرمای دستهایت میگردد، و دلم دنبال جایی در آغوشت که آرام بگیرد و دیگر نخواهد از آنجا هیچوقت بیرون بیاید. عشقم، تو از آن زنهایی هستی که اگر مردی دوستت بدارد، دیگر نمیتواند سطحی بماند. تو آدم را به عمیق بودن مجبور میکنی. به صادق بودن. به درست دوست داشتن. دوستت دارم با تمام جسارتم، با تمام تپشهایم، و با تمام آن بخشهایی از وجودم که فقط برای تو بیدار شدهاند. وقتی صدایت را میشنوم، دلم میخواهد زمان را نگه دارم و فقط گوش بدهم. وقتی میخندی، احساس میکنم زندگی دارد به من چشمک میزند. و وقتی ساکتی… همان سکوت دیوانهکنندهترین بخش توست. مریم جان… اگر بدانی درون من چه طوفانی به پا میشود وقتی فقط به دیدنت فکر میکنم… اگر بدانی چطور اسم تو در قلبم نه گفته میشود، نه نوشته؛ بلکه میتپد. بگذار ساده و بیدفاع بگویم: من تو را میخواهم نه برای لحظه، نه برای هیجان، بلکه برای تمام آن «بعدها» که هنوز نیامدهاند اما دلم مطمئن است با تو زیباتر خواهند بود. عشقم… بینهایت دوستت دارم. نه یک دل، نه صد دل؛ با تمام دلی که دیگر راه بازگشتی از عشق تو ندارد.