اثری از غفور ابراهیمی از شاعران انتشارات حوزه مشق
شعر: رسوخ ___________________ به ساعت نگاه می کنم چقدر زود صبح شد من که خسته بودم چرا خوابم نبرده است قلبم درد می کند و با این همه کلمه که در سر دارم نباید بگذارم از دست بروم زمان گذشته است زمان گذشته است اما زمان... و دیگر نمی توانم یک نفر باشم خاکی هستم در گلدان جنازه ای که در آب های تاریک افتاده است آغوشم سرد شده و حرف ها دهانم را بسته اند چگونه به ماهی ها بگویم مرا دست نخورده به ساحل برسانید حالا زنی شده ام که عطرِ موهایش پریده است مردی که دستانش می...